چون صبا چاك كرد دامن گل * نافهء مشك در گريبان يافت
اى نگارى كه هر كه ديد رخت * از رخ جانفزاى تو جان يافت
به دل و جان ترا كه جان و دلى * هر كه فرمان ببرد فرمان يافت
مى گلرنگ خور بموسم گل * كه گل تازهروى باران يافت
مى خور و شاد زى كه خوشتر ازين * يك نفس در دو كون نتوان يافت
مى بعطّار ده به سرخى لعل * كه ز مى جان چو دُر درخشان يافت
135
تا دل ز كمال تو نشان يافت * جان عشق تو « 1 » در ميان جان يافت « 2 »
پروانهء شمع « 3 » عشق شد جان * چون سوخته شد ز تو نشان يافت
جان بود نگين عشق « 4 » و مهرت * چون نقش نگين در آن ميان يافت
جان بارگه ترا طلب كرد * در مغز جهان لامكان يافت « 5 »
جان را بدرت نگاهى افتاد * صد حلقه برو چو آسمان يافت
هر جان كه بكوى تو فروشد * از بوى تو جان « 6 » جاودان يافت
فرياد و خروش « 7 » عاشقانت * در كون و مكان نمىتوان يافت
از درد تو جان ما بناليد « 8 » * درمان « 9 » تو درد بىكران يافت « 10 »
چون درد تو يافت زير هر درد * درمان همه جهان نهان يافت
هر چيز كه جان ما همىجست * چون در تو نگاه كرد آن يافت
هر مقصودى كه عقل « 11 » را بود * در شعلهء روى تو عيان يافت
عطّار چو اين « 12 » سخن بيان كرد * بيرون « 13 » ز جهان بسى جهان يافت « 14 »
هامش
( 1 ) - فر : ترا ميان
( 2 ) - مه : اين غزل را ندارد
( 3 ) - فر : عشق شمع
( 4 ) - فر :
براى عشقت
( 5 ) - اين بيت در فر : نيست
( 6 ) - سل : بوى جاودان
( 7 ) - سل و فر : فغان عاشقانت
( 8 ) - فر : ننالد
( 9 ) - فر : ز تو درد
( 10 ) - اين بيت در سل :
نيست
( 11 ) - سل و فر : علم را بود
( 12 ) - سل : كه اين
( 13 ) - مج : بيرون جهان
( 14 ) - نو : نيز اين غزل را دارد