روى از همه شيوه بست بايد * آن را كه به پادشاه رويست
زين شوق فريد را همه عمر * آورده ببارگاه رويست
127
زهى زيبا جمالى اين « 1 » چه رويست * زهى مشكينكمندى اين « 2 » چه مويست « 3 »
ز عشق « 4 » روى و موى تو به يكبار * همه كون و مكان پرگفتوگويست
از آن بر خاك كويت سر نهادم * كه زلفت را سرى بر خاك كويست
چو زلفت گر نشينم بر سر خاك * نميرم نيز و اينم آرزويست
چه جاى زلف « 5 » چون چوگانت آنجا * كه آنجا صدهزاران سر چو گويست
برو اى عاشق دستار بگريز * كه اينجا رستخيز از چارسويست
تو مرد نازكى آگه نه كاينجا « 6 » * هزاران مرد را زه در گلويست
نبينى روى او يكذرّه هرگز * ترا يكذرّه « 7 » گر در خلق رويست
دلا ، كى آيد او در جست و جويت * كه او دايم « 8 » وراى جستوجويست
اگر چه ذرّه « 9 » هم جوينده باشد * نه چون خورشيد رنگش بر ركويست
گرت او در كشد كارى بود اين * كه گر كار « 10 » تو كار شست و شويست
بسى گر تو بجويى آب ندهد * كه هر چه آن از تو آيد آب جويست
ز كار تو چه آيد يا چه خيزد * كه اينجا بىنيازى سدّ « 11 » اويست
تو كار خويش مىكن ليك مىدان * كه كار او برون از رنگ و بويست
به خود هرگز كجا داند رسيدن « 12 » * اگر عطّار را عزم عُلويست
128
هر ديده كه بر تو يك نظر داشت * از عمر تمام بهره برداشت « 13 »
هامش
( 1 ) - فر : آن چه
( 2 ) - فر : آن چه
( 3 ) - مج و سل : اين غزل را ندارد
( 4 ) - فر : ز شوق
( 5 ) - فر : زلف چوگانست گويى
( 6 ) - مه : نازك و هر لحظه اينجا
( 7 ) - مه : ترا گر ذرهاى در
( 8 ) - مه : كه او دايم همه در
( 9 ) - فر : ذرهاى
( 10 ) - فر : كه كردارى تو
( 11 ) - فر : خلق و خويست
( 12 ) - فر : آيد رسيدن
( 13 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد