تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣

123

كيست كه از عشق تو پردهء او پاره نيست * وز قفس قالبش مرغ دل آواره نيست « 1 »
وزن كجا آورد خاصه به ميزان عشق * گر زر عشّاق را سكّهء « 2 » رخساره نيست
هر نفسم همچو شمع زار بكش پيش خويش « 3 » * گر دل پرخون من كشتهء صدپاره « 4 » نيست
گر تو ز من فارغى من ز تو فارغ نيم * چارهء كارم بكن كز تو مرا چاره نيست
هر كه درين راه يافت بوى مى عشق تو * مست شود تا ابد گر دلش از خاره نيست « 5 »
هست همه گفتگو « 6 » با مى عشقش چه كار * هر كه درين ميكده مفلس و اين‌كاره نيست
دَردِ ره و دُرد « 7 » دير هست محك مرد را * دلق بيفكن كه زرق لايق مىخواره نيست « 8 »
در بُن اين دير اگر هست ميت آرزو « 9 » * دردخور « 10 » اينجا « 11 » كه دير موضع نظّاره نيست « 12 »
گشت هويدا چو روز بر دل عطّار از آنك * عهد ندارد درست هر كه درين پاره نيست
هامش
( 1 ) - فر : اين غزل را ندارد ( 2 ) - مج : سكه ز رخساره ( 3 ) - سل : نزد خويش ( 4 ) - سل : به صد پاره ( 5 ) - مج و سل : اين بيت را ندارد ( 6 ) - مج : مست همه گفتها سل : هست همه گفتها ( 7 ) - سل : در ره ما درد دير ( 8 ) - اين بيت در مج : نيست ( 9 ) - سل : ميت دم بدم ( 10 ) - مه : خود ( 11 ) - سل : آنجا ( 12 ) - اين بيت در مج : نيست