عطّار چو كس را خطرى نيست درين راه * تو نيز فروشو كه ترا هم « 1 » خطرى نيست
125
عشق جز بخشش خدايى نيست * اين به سلطانى و گدايى نيست « 2 »
هر كه او برنخيزد از سر سر * عشق را با وى آشنايى نيست
عشق وقفست بر دل پردرد * وقف در شرع ما بهايى نيست
هر كرا باز عشق صيد كند * بازش از چنگ او رهايى نيست
كار آنكس كه عاشقى ورزد * بجز از عين بىنوايى نيست
چون رسيدم بنزد آن معشوق * كار جز عيش و دلگشايى نيست
هر چه عطّار گويد از سر عشق * بيقين دان كه جز عطايى نيست
126
آيينهء تو سياهرويست * او را چه خبر كه ماهرويست « 3 »
آن آينه مىزداى پيوست * كو را گه پشت و گاه رويست
آن پشت ز عشق روى گردان * گر كرده ترا به راه رويست
كز عشق چو آفتاب گردد * هر ذرّه اگر سياهرويست
نه چرخ كلاه فرق عشقست * پس درخور آن كلاه رويست
تا اين رويش نگردد آن روى * او را همه در گناه رويست
هر ذرّه كه هست در دو عالم * او را سوى پيشگاه رويست
نتواند يافت هرگز اين روى « 4 » * آن را كه بعزّ « 5 » و جاه رويست
هرگز نرسد بذروهء عرش * آن را كه بقعر چاه رويست
هامش
( 1 ) - فر : خود نظرى
( 2 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد
( 3 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مم : دارد
( 4 ) - مم : اين بوى
( 5 ) - مم بمال و جاه