خازن خلد هشت « 1 » خلد بگشت * چشمهء آفتاب آب « 2 » نداشت
ذرّهاى پيش لعل سيرابت * چشمهء آفتاب آب « 2 » نداشت
لعلت از آفتاب كرد سؤال * كانچه او داشت « 3 » آفتاب نداشت
گفت تا سر گشاد « 4 » چشمهء تو « 5 » * آب حيوان چون « 6 » گلاب نداشت
همچو من « 7 » آبخضر و كوثر هم * زير سى « 8 » لؤلؤ خوشاب نداشت
چشمه « 9 » بىآب كى به كار آيد * زين « 10 » سخن آفتاب تاب « 11 » نداشت
همه دعوى او زوال آمد * زرد از آن شد كه يك جواب نداشت
دور از روى همچو خورشيدت « 12 » * چشم من نيم ذرّه خواب نداشت
كيست كز چشم مست خونريزت « 13 » * باده ناخورده دل خراب نداشت
كيست كز دست فرق « 14 » مشكينت * دست بر فرق چون رباب « 15 » نداشت
كيست كز عشق لالهء رخ تو * رخ چو لاله به خون خضاب نداشت
گرچه صيدم مرا مكش به عذاب * كس چو من صيد را عذاب نداشت
من چنان لاغرم كه پهلوى من * جز دل از لاغرى كباب نداشت
كس به خونريزى چنان « 16 » لاغر * تا كه فربه « 17 » نشد شتاب نداشت
تا كه صيد تو شد دل عطّار * سينه خالى ز اضطراب نداشت
130
درد دل « 18 » من از حد و اندازه « 19 » درگذشت * از بس كه اشك ريختم آبم ز سر گذشت « 20 »
هامش
( 1 ) - مه : هشت خانه . سل : پيش خلد نگشت
( 2 ) - فر : تاب
( 3 ) - مج : او دارد
( 4 ) - مه :
گفت با سركشان ز چشمهء تو
( 5 ) - فر : چشمهء من
( 6 ) - مه : چو وى گلاب
( 7 ) - مه :
همچو او
( 8 ) - مه : زير لب
( 9 ) - فر : چشم بىآب
( 10 ) - سل و مه : اين سخن
( 11 ) - فر : آب
( 12 ) - سل : خورشيدى
( 13 ) - فر : پرخوابت
( 14 ) - مه :
زلف مشكينت
( 15 ) - مه : ذباب
( 16 ) - فر : چنين
( 17 ) - مج : فربه شود
( 18 ) - فر : كلمه [ دل ] را از قلم انداخته است
( 19 ) - فر : كلمه [ در ] را انداخته است
( 20 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد فر و فى و مم : دارد