124
در ده خبرست اين كه ز مه ده خبرى نيست « 1 » * وين واقعه را همچو فلك پاى و سرى نيست « 2 »
عقلم كه جهان زير و زبر كرد بفكرت « 3 » * بىخويش از آن شد كه ز خويشش خبرى نيست
جان سوخته زان شد كه از آنها كه برفتند * بسيار اثر « 4 » جست و ز يكتن اثرى نيست
دل بر سر ره ماند كه مىديد كه هستش * مشكل سفرى پيش كه چون هر سفرى نيست
اين كار برون نيست ز دو نوع بتحقيق * يا هيچ نيم يا كه « 5 » بجز من دگرى نيست
در ماتم اين درد كه دورند از آن خلق * آشفته « 6 » و سرگشته چو من نوحهگرى نيست
زان مغز شود خشك و ترم هر شب و هر روز * كز چرخ مرا جز لب و رخ « 7 » خشك و ترى نيست
جانم كه ز بستان فلك نيشكرى خواست * گفتا نه اى واقف « 8 » كه مرا نيشكرى نيست
از خوان فلك دل « 9 » مطلب گر جگرت خورد * زيرا كه اگر دل دهدت بىجگرى نيست
هامش
( 1 ) - فر : در ده خبرى هست وز مردم خبرى
( 2 ) - مج و سل : اين غزل را ندارد
( 3 ) - فر :
به حكمت
( 4 ) - مه : اثر جستم و از كس
( 5 ) - فر : من بجز از من
( 6 ) - فر : آغشته
( 7 ) - فر : لب خشك و جگرى
( 8 ) - فر : نى آخر كه
( 9 ) - فر : ترا نى