چشم يك عاقل و هشيار نديد * كه چو من واله و حيران تو نيست
مى وصلم ده آخر كه مرا * بيش ازين طاقت هجران تو نيست
اى دل سوخته در درد بسوز * زانكه جز درد تو درمان تو نيست
چند باشى تو از آن خود از آنك * تا تو آن خودى او آن تو نيست
گر به دو نيست رهت جان در باز * زحمت جان تو جز جان تو نيست
كه كشد درد دلت اى عطّار * شرح آن لايق ديوان تو نيست
122
هر دلى كز عشق تو « 1 » آگاه نيست * گو برو كو مرد اين درگاه نيست « 2 »
هر كرا خوش نيست با اندوه تو * جان او از ذوق عشق آگاه نيست « 3 »
اى دل ار مرد رهى مردانه باش * زانكه اندر عاشقى اكراه نيست
عاشقان چون حلقه بر در ماندهاند « 4 » * زانكه « 5 » نزديك تو كس را راه نيست
گرد بر گرد دلم از درد تو * خون گرفت و زهره يك آه نيست « 6 »
بر سر آى از قعر چاه نفس از آنك * يوسف مصريت « 7 » اندر چاه « 8 » نيست
چند جويى آب و جاه ار عاشقى * عاشق اندر بند آب و جاه نيست « 9 »
زاد راه مرد عاشق نيستيست * نيست شو در راه آن دلخواه نيست « 10 »
در ده اى عطّار تن در نيستى * زانكه آنجا « 11 » مرد هستى شاه نيست « 12 »
هامش
( 1 ) - سل : عشق او
( 2 ) - مه : اين غزل را ندارد
( 3 ) - مج : خون گرفت و زهره يك آه نيست
( 4 ) - مج : بر درماندند
( 5 ) - فر : زانچه
( 6 ) - مج : برنگردد دل دمى از درد تو ، جان من در ذوق عشق آگاه نيست
( 7 ) - فر : يوسفت در مصر
( 8 ) - سل : و اندر چاه
( 9 ) - مج و سل : اين بيت را ندارد و بيت زير را كه به نظر الحاقى مىآيد دارد : چند گردى همچو گويى گرد خويش ، عاشق اندر بند مال و جاه نيست . سل : گرد خود
( 10 ) - فر :
اين بيت را ندارد
( 11 ) - مج و فر : اينجا
( 12 ) - نو : نيز اين غزل را دارد