دانى كه چه خواهم من دلسوخته از تو « 1 » * خواهم كه نخواهم دگرم هيچ نظر نيست
عطّار چنان غرق غمت شد كه دلش را * يكدم دل دل نيست « 2 » زمانى سر سر نيست
117
دل خون شد و از توام خبر نيست * هر روز مرا دلى دگر نيست
گفتم كه دلم بغمزه بردى * گفتا كه مرا ازين « 3 » خبر نيست
زر مىخواهى كه دل دهى باز * جان هست مرا و ليك زر نيست
مىنتوانم سر از تو پيچيد * گر هست سر منت و گر نيست
در گلبن « 4 » آفرينش امروز * از روى تو گل شكفتهتر نيست
پُر پرتو روى تست عالم * ليكن چكنم مرا نظر نيست
دين آوردم كه نور دين را * بىروى تو ذرّهاى اثر نيست
كفر آوردم « 5 » كه كافرى را * از حلقهء زلف تو گذر نيست
كفرست قلاوز ره « 6 » عشق * در عشق تو كفر مختصر نيست « 7 »
جز كافرى و سياهرويى * در عالم عشق معتبر نيست
خاكش بر سر كه همچو عطّار * در كوى تو همچو خاك در نيست
118
در ره عشاق نام و ننگ نيست * عاشقان را آشتى و جنگ نيست
عاشقى تردامنى گر تا ابد * دامن معشوقت « 8 » اندر چنگ نيست
ننگ بادت هر دو عالم جاودان * گر دو عالم بر تو بىاو « 9 » تنگ نيست
هامش
( 1 ) - سل : دلسوخته امروز
( 2 ) - سل : نيست و زمانى
( 3 ) - مه : از آن
( 4 ) - مج و سل و فر : در غنچه
( 5 ) - سل : آورده كه
( 6 ) - مج : ره تو
( 7 ) - اين بيت در سل نيست
( 8 ) - سل و فر : معشوق
( 9 ) - مج بىتو بر تو