عطّار را اگر دل و جان « 1 » ناپديد شد * نبود عجب كه چشمهء حيوان پديد نيست
116
از قوّت مستيم ز هستيم « 2 » خبر نيست * مستم ز مى عشق و چو من مست دگر نيست « 3 »
در جشن « 4 » مى عشق كه « 5 » خون جگرم ريخت * نقل من دلسوخته جز خون جگر نيست
مستان مى عشق درين باديه رفتند * من ماندم و از ماندن « 6 » من نيز « 7 » اثر نيست
در باديهء عشق نه « 8 » نقصان نه « 9 » كمالست * چون من « 10 » دو جهان خلق اگر هست و اگر نيست
گويند برو تا بدرش برگذرى « 11 » بوك * هيهات كه گر باد « 12 » شوم روى گذر نيست
زين پيش دلى بود مرا عاشق و امروز * جز بىخبريم از دل خود « 13 » هيچ خبر نيست
جانا اگرم در سر كار تو رود « 14 » جان * از دادن صد جان دگرم « 15 » بيم « 16 » خطر نيست
در دامن تو دست كسى مىزند اى دوست « 17 » * كو « 18 » در ره سوداى تو با دامن تر نيست
هامش
( 1 ) - سل : ز جهان ناپديد
( 2 ) - مج : هستيم ز مستيم
( 3 ) - مه : اين غزل را ندارد
( 4 ) - سل : در حسن مى
( 5 ) - سل : عشق تو
( 6 ) - فر : از رفتن من
( 7 ) - فر :
هيچ اثر
( 8 ) - فر : چه نقصان
( 9 ) - فر : چه
( 10 ) - مج : هر دو جهان
( 11 ) - فر :
بگذرى آخر
( 12 ) - سل و فر : اگر باد
( 13 ) - سل : چون بىخبرانم كه ز دل هيچ .
فر : بىخبرى
( 14 ) - سل و فر : شود جان
( 15 ) - سل و مه : جان دگر
( 16 ) - سل :
بيم و خطر . فر : هيچ خطر
( 17 ) - سل : مىزند امروز
( 18 ) - فر : گر در ره