113
دل بگسل از جهان كه جهان پايدار نيست * واثق مشو به او كه بعهد استوار نيست « 1 »
در طبع روزگار وفا و كرم مجوى * كين هر دو مدتيست كه در روزگار نيست
رو يار خويش باش و مجو يارى از كسى * كاندر ديار خويش بديديم يار نيست
نوميد شو ز هر كه توانىّ و هر چه هست * كاميدهاى باطل ما را شمار نيست
عطّاروار از همه عالم طمع ببر * كاندر زمانه بهتر ازين هيچ كار نيست
114
از تو كارم « 2 » همچو زر بايست نيست * وز وصال تو خبر بايست نيست « 3 »
تا كى آخر از فراقت كار من * با وصالت به « 4 » بتر بايست نيست
تا بگريم در فراقت « 5 » زار زار * عالمى خون جگر بايست نيست
چون بدادم دل به تو بر يك نظر * در منت به زين نظر بايست نيست « 6 »
چون شكر دارى « 7 » بسى با عاشقان « 8 » * يك سخن همچون شكر بايست نيست
من ز سر تا پاى فقر و فاقهام * مر ترا خود هيچ دربايست نيست « 9 »
چون درآيى از درم بهر نثار * عالمى پرگنج زر بايست نيست
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد مم : دارد
( 2 ) - فر : با تو كار من
( 3 ) - مج :
اين غزل را ندارد
( 4 ) - فر : نه
( 5 ) - سل : فراقش
( 6 ) - سل و مه : اين بيت را ندارد
( 7 ) - فر : دادى
( 8 ) - مه : با عاشقت . فر : بر عاشقان
( 9 ) - سل و فر :
اين بيت و بيت بعد از آن را ندارد