چون بديدم « 1 » دلشده عطّار را * بر كف پاى تو سر بايست نيست
115
اى دل ز جان درآى كه جانان پديد نيست * با درد او بساز كه درمان پديد نيست « 2 »
حدّ « 3 » تو صبر كردن و خون خوردنست و بس * زيرا كه حدّ وادى هجران پديد نيست
در زير خاك چون دگران ناپديد شو * اينست چارهء تو چو « 4 » جانان پديد نيست
اى مرد كند رو « 5 » چه روى بيش ازين ز پيش * چندين مرو ز پيش كه پيشان پديد نيست
با پاسپان درگه او هاىوهوى زن * چون طمطراق دولت سلطان پديد نيست
اى دل يقينشناس كه يكذرّه سرّ عشق * در ضيق كفر و وسعت « 6 » ايمان پديد نيست
فانى شو از وجود و اميد از عدم ببر * كان چيز كان همىطلبى آن پديد نيست
از اصل كار ، جان تو كى باخبر شود * كانجا كه اصل كار بود جان « 7 » پديد نيست
جان ناپديد آمد و در آرزوى جان « 8 » * از بس كه سوخت اين دل حيران پديد نيست
هامش
( 1 ) - سل : چون بدادم دلشده . فر : جان بداده
( 2 ) - مج و مه : اين غزل را ندارد
( 3 ) - سل : جهد تو
( 4 ) - سل : كه جانان
( 5 ) - فر : مرد كم برو
( 6 ) - سل : شهپر ايمان
( 7 ) - سل : بردشان پديد
( 8 ) - سل : جانا پديد نامد ور آرزوى دوست