گر تو باشى گنج نىّ و گر نباشى گنج هست * بشنو اين مشنو كه اين اقرار با انكار نيست
تا دل عطّار بى خود شد درين مستى فتاد * بيخودى آمد « 1 » ز خود او نيست شد عطّار نيست
112
هر كه درين درد گرفتار نيست * يك نفسش در دو جهان كار « 2 » نيست
هر كه « 3 » دلش ديدهء بينا نيافت * ديدهء او محرم ديدار « 4 » نيست
هر كه ازين « 5 » واقعه بويى نبرد * جز به صفت صورت ديوار نيست
خوار شود در ره او همچو خاك * هر كه در اين باديه « 6 » خونخوار نيست
اى دل اگر دم زنى از سرّ عشق * جاى تو جز آتش و جز دار نيست
پردهء اين راز كه در قمر « 7 » جانست * جز قدح دُردى خمّار نيست
آنكه « 8 » سزاوار در « 9 » گلخنست * در جرم شاه سزاوار نيست
گلخنى مُفلس ناشسته روى * مرد سراپردهء اسرار نيست
كعبهء جانان « 10 » اگرت آرزوست * درگذر از خود ره بسيار نيست
گرچه حجاب تو برون از حدست * هيچ حجابيت چو پندار نيست
پردهء پندار بسوز و بدانك « 11 » * در دو جهانت به ازين كار نيست
چند كنى « 12 » از سر هستى خروش * نيست شو اندر طلب يار ، نيست
از طمع خام درين واقعه * سوختهتر از دل عطّار نيست
هامش
( 1 ) - فر : بىخود از خود نيست شد عطار با عطار نيست
( 2 ) - فر : يار
( 3 ) - سل : وانكه دلش
( 4 ) - سل و فر : محرم اسرار
( 5 ) - سل و مه درين واقعه
( 6 ) - فر : واقعه
( 7 ) - فر : در جان ماست
( 8 ) - سل : وانكه
( 9 ) - مج : دو گز گلخن
( 10 ) - مج و سل و فر : تا بر جانان
( 11 ) - فر : بدان
( 12 ) - فر : چند زنى