جان چو « 1 » در جانان فروشد جمله جانان ماند و بس * خود بجز جانان كسى را هيچ « 2 » استقرار نيست
جمله اينجا روى در ديوار جان خواهند داد * گر علاجى هست ديگر جز سر و ديوار نيست
گر گمان خلق ازين بيشست سوداييست بس « 3 » * ور خيال غير « 4 » در راهست جز پندار نيست
هر كه آمد « 5 » هيچ آمد هر كه شد هم هيچ شد * هم ازين و هم از آن در هر دو كون آثار نيست
هيچ چون جويد همه يا هيچ چون آيد همه * چون همه باشد همه پس هيچ را مقدار نيست
راه وصلش چون روم چون نيست منزلگه پديد * حلقه بر در چون زنم چون در درون ديّار نيست
هست گنجى از دو عالم مانده پنهان تا ابد * جاى او جز كنج خلوتخانهء اسرار نيست
در زمين و آسمان اين گنج كى يا بىتو باز * زانكه آن « 6 » جز در درون مرد معنىدار نيست
در درون مرد پنهان وى عجب مردان مرد * جمله كور از « 7 » وى كه آنجا ديده و ديدار نيست
تا تو بر جايى « 8 » طلسم گنج بر جايست نيز * چون تو گم گشتى كسى از گنج برخوردار نيست
هامش
( 1 ) - فر : جان خود از
( 2 ) - فر : ذرهاى اظهار نيست
( 3 ) - مه : سوداست و بس
( 4 ) - فر :
ور خيالى در رهت هم هست
( 5 ) - فر : هر چه آمد
( 6 ) - فر : اين جز
( 7 ) - مه :
كور آنجا كه از وى
( 8 ) - فر : بر جاى طلسمى