تن در اين « 1 » كار در ده اى عطّار * ز زانكه اين كار « 2 » ما حقارت نيست « 3 »
111
عشق را اندر دو عالم هيچ پذرفتار نيست * چون گذشتى از دو عالم هيچكس را بار نيست « 4 »
هر دو عالم چيست رو نعلين بيرون كن ز پاى « 5 » * تا رسى آنجا كه آنجا نام و نور و نار نيست
چون رسى آنجا نه تو مانى و نه غير تو هم * پس چه ماند هيچ كانجا هيچ غير از يار نيست
چون نمانى تو تو مانى جمله و اين فهم را * در خيال آفرينش هيچ استظهار نيست
چون رسيدى تو به تو هم هيچ باشى هم همه * چه همه چه هيچ « 6 » چون اينجا سخن بر كار نيست
آنچه مىجويى « 7 » تويى و آنچه مىخواهى تويى * پس ز تو تا آنچه گم كردى ره بسيار نيست
كلّ كلّ چون جان تو آمد اگر در هر دو كون * هيچكس را هست صاعى جز ترا دربار نيست
چون بجان فانى شدى آسان به جانان ره برى * زانكه از جان تا به جانان تو ره دشوار نيست
هامش
( 1 ) - سل : تن بدين كار
( 2 ) - فر : با حقارت
( 3 ) - فر : اين دو بيت را كه الحاقى است اضافه دارد يكى اين بيتعشق را بوحنيفه درس نگفت * شافعى را درو روايت نيستكه از سنائى است ( ديوان سنائى چاپ تهران بسعى و اهتمام آقاى مدرس رضوى ص 65 )
و ديگر اين بيتبو العجب سورهايست سورهء عشق * چار مصحف در او دو آيت نيستكه در جائى ديده نشد
( 4 ) - مج و سل : اين غزل را ندارد
( 5 ) - فر : ز ما
( 6 ) - فر : هيچ باشى چون
( 7 ) - فر : گم كردى