تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 82

مساهمون:

ص٨٢
دواى جان مجوى و تن فروده * كه درد عشق را هرگز دوا نيست
درين درياى بىپايان كسى را * سر مويى اميد آشنا نيست
تو از دريا جدايى و عجب اين « 1 » * كه اين « 2 » دريا ز تو يكدم جدا نيست
تو او را حاصلى و او ترا گُم * تو او را هستى امّا او ترا نيست « 3 »
خيال « 4 » كژ مبر « 5 » اينجا و بشناس * كه هر كو « 6 » در خدا گم شد خدا نيست
ولى روى بقا هرگز نه بينى * كه تا ز اوّل نگردى از فنا نيست
چو تو در وى فنا گردى « 7 » بكلّى * ترا دايم وراى اين بقا نيست
ز حيرت چون دل عطّار « 8 » امروز * درين گرداب « 9 » خون يك مبتلا نيست

110

سخن عشق جز اشارت نيست * عشق « 10 » در بند استعارت نيست « 11 »
دل « 12 » شناسد كه چيست جوهر عشق * عقل را ذرّه‌اى بصارت نيست
در عبارت همىنگنجد عشق * عشق از عالم عبارت نيست
هر كرا دل ز عشق گشت خراب * بعد از آن هرگزش عمارت نيست
عشق بستان و خويشتن به فروش * كه نكوتر ازين تجارت نيست
گر شود فوت لحظه‌اى « 13 » بىعشق * هرگز آن لحظه را كفارت نيست
دل خود را ز گور نفس برآر * كه دلت را جز اين زيارت نيست
تن خود را به خون ديده بشوى * كه تنت را جز اين طهارت نيست
پر شد از دوست هر دو كون و ليك « 14 » * سوى او زهرهء اشارت نيست
دل شوريدگان چو غارت كرد * بانگ برزد كه جاى غارت نيست
هامش
( 1 ) - مه : عجب اينك . سل و فر : آنك ( 2 ) - مه و فر : ز تو يك لحظه اين دريا . سل : سر مويى ز تو دريا ( 3 ) - اين بيت و بيت بعد در سل : نيست ( 4 ) - مج : خيالى ( 5 ) - فر : مكن ( 6 ) - فر : آن كو ( 7 ) - مج و مه : فنا گشتى ( 8 ) - مج : عطا را كنون ( 9 ) - فر : درين درياى ( 10 ) - سل : جز خرابى درو عمارت نيست ( 11 ) - مج و مه : اين غزل را ندارد ( 12 ) - سل : در شناسد كه ( 13 ) - سل : ذره‌اى ( 14 ) - فر : ولى
ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 82 | فريد الدين العطار النيسابوري / تقى تفضلى