زارى مىكن چو دل ندادى « 1 » * تا دل ندهند « 2 » كار زاريست
دل كيست شكار خاص شاهست * شاه از پى او بدوستداريست « 3 »
شاهى كه همه جهانش ملكست * در دشت ز بهر « 4 » يك شكاريست
جانا بر تو قرار آن راست * كز عشق تو عين بىقراريست
آن را كه گرفت عشق « 5 » تو نيست * در معرض صد گرفتكاريست
و آنست « 6 » عزيز در « 7 » دو عالم * كز عشق تو در هزار خواريست
هر بىخبرى كه قدر عشقت * مىنشناسد ز خاكساريست
وانكس كه شناخت خردهء عشق * هر خردهء او بزرگواريست
پروانهء تست جان عطّار * زانست كه غرق جانسپاريست
109
طريق عشق جانا بىبلا « 8 » نيست * زمانى بىبلا بودن روا نيست
اگر صد تير بر جان « 9 » تو آيد * چو تير از شست او باشد « 10 » خطا نيست
از آنجا هر چه آيد راست آيد * تو كژ منگر كه كژ « 11 » ديدن روا نيست
سر مويى نمىدانى ازين سرّ * ترا گر در سر مويى « 12 » رضا نيست
بلا كش تا لقاى دوست بينى « 13 » * كه مرد بىبلا مرد لقا نيست
ميان صد بلا خوش باش با او « 14 » * خود آنجا كو بود هرگز « 15 » بلا نيست « 16 »
كسى كو روز و شب « 17 » خوش نيست با او * شبش خوش باد كانكس مرد ما نيست
كه باشى تو كه او خون تو ريزد * و گر ريزد جز « 18 » اينت خونبها نيست
هامش
( 1 ) - مج : بدارى . فر . چو زر ندارى
( 2 ) - مج : بدهند
( 3 ) - سل : ز دوستداريست
( 4 ) - سل : براى
( 5 ) - سل : دست . فر : تب
( 6 ) - مج و فر : آنست
( 7 ) - سل و فر : هر دو عالم
( 8 ) - سل و فر : جز بلا
( 9 ) - مج : در راه تو
( 10 ) - مج سل و فر : او آيد
( 11 ) - مج و مه و فر : كه در كژبين وفا
( 12 ) - مج : ترا كردن سر مويى .
فر : ترا گر در سرت موى
( 13 ) - فر : لقاى او شود نقد
( 14 ) - سل و مه : با دوست
( 15 ) - فر : آنجا
( 16 ) - اين بيت و بيت بعد در سل : نيست
( 17 ) - فر : كسى را كو شبش
( 18 ) - سل و مه : جز آنت . فر : چه منت