بر سر « 1 » مويست جان « 2 » كز ديرگاه * يكسرموى توام در شانهايست
زلف تو زنّار خواهم كرد از آنك * هر شكن از زلف تو بتخانهايست
و اندران « 3 » بتخانه دُرد عشق را * جان خونآلود من پيمانهايست
وصل تو گنجيست پنهان از همه « 4 » * هر كه گويد يافتم ديوانهايست
در خرابات خرابى مىروم * زانكه گر گنجيست در ويرانهايست
مرغ آدم دانهء وصل تو جست « 5 » * لاجرم در بند دام از دانهايست
خفتهاى كز وصل تو « 6 » گويد سخن * خواب خوش بادش كه خوش افسانهايست
وصلتآنكس يافت كز خود شد فنا * هر كه فانى شد ز خود مردانهايست
گر مرا در عشق خود « 7 » فانى كنى * باقيت بر جان من شكرانهايست
بيدقى عطّار در عشق تو راند « 8 » * گر بفرزينى رسد فرزانهايست « 9 »
106
گر جمله تويى همه جهان چيست * ور هيچ نيم من اين فغان چيست
هم جمله تويى و هم همه تو * و آن « 10 » چيست كه غير تست آن چيست
چون هست يقين كه نيست جز تو * آوازهء اين همه گمان چيست « 11 »
چون نيست غلطكننده پيدا * چندين غلط يكانيكان چيست
چون كار جهان فناى محضست * چندين تكوپوى در جهان « 12 » چيست
بر ما چو وجود نيست ما را * چندين غم و درد بىكران چيست
چون زنده « 13 » بجان نيم بعشقم * پس زحمت جان درين ميان « 14 » چيست
هامش
( 1 ) - سل و مه : موييست . فر : يك موست
( 2 ) - سل : دل
( 3 ) - مج و مه : اندر آن . فر :
اندرين
( 4 ) - مج و مه و سل : هم پنهان ز خود
( 5 ) - مه : تو چيد
( 6 ) - مج : كز عشق تو
( 7 ) - مج : از خويشتن : سل : از عشق خود
( 8 ) - مج و فر : مىرود عطار از عشق تو فرد
( 9 ) - نو : نيز اين غزل را دارد
( 10 ) - مه و فر : آن چيست . نو : آن چيز كه
( 11 ) - فر :
اين بيت را ندارد
( 12 ) - مج : در ميان
( 13 ) - مج : نيم بجان
( 14 ) - مج : درين جهان