پشّهاى را ديدهاى هرگز كه گفت * همنشينم گنبد اعظم بهست
نى كه تو سلطانى و ما گلخنى * عزّ تو با ذلّ ما بر هم بهست
چون فريد از ناله همچون چنگ شد * هر رگ او همچو زير و بم بهست
104
نور ايمان از بياض روى اوست * ظلمت كفر از سر يك « 1 » موى اوست « 2 »
ذرّه ذرّه در دو عالم هر چه هست * پردهاى « 3 » در آفتاب روى اوست
هر كرا در هر دو عالم قبلهايست * گرچه نيست آگاه آنكس سوى اوست
هر دو عالم هيچ ميدانى كه چيست * هر دو عكس « 4 » طاق دو ابروى اوست
چون كمان ابروى او در كشيم * كان كمان پيوسته بر بازوى اوست
آن همه غوغاى روز رستخيز * از مصاف غمزهء جادوى اوست
رستخيز آرى كلمح بالبصر * از خدنگ چشم چون آهوى اوست
هم زمين از راه او گرديست بس * هر فلك سرگشتهاى در كوى اوست
زان سيه گردد قيامت آفتاب * تا شود روشن كه او هندوى اوست
آسمان را از درش بويى رسيد * تا قيامت سرنگون بر بوى اوست
خلق هر دو كون را درد گناه * بر اميد ذرّهاى داروى اوست
تا كه بويى يافت عطّار از درش * دل نمىداند كه در پهلوى اوست
105
شمع رويت را دلم پروانهايست * ليك عقل از عشق چون بيگانهايست
پرزنان در پيش شمع روى تو * جان ناپرواى من پروانهايست
هامش
( 1 ) - مم : از سواد موى
( 2 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد . فر و مم : دارد
( 3 ) - مم : پردهدار آفتاب
( 4 ) - مم : هر دو عالم طاق