قربان كندم چشم تو از تير كه پيوست * خون ريختن و تير از آن كيش روانست
خورشيد كه رويش بجهان پشت سپاهست * بر پشتى روى تو دلافروز جهانست
تا روى دلفروز « 1 » تو عطّار بديدست * حقا كه چنان كش دل و جان خواست چنانست
93
كم شدن در كم شدن « 2 » دين منست * نيستى در هستى آيين منست
حال من خود « 3 » در نمىآيد بنطق * شرح حالم اشك خونين منست
كار من با خلق آمد پشت و روى * كافرين خلق نفرين منست
تا پياده مىروم در كوى دوست * سبزخنگ چرخ در زين منست
از درش گردى كه آرد باد صبح * سرمهء چشم جهانبين منست
چون بيك دم صد جهان از پس كنم « 4 » * بنگرم گام نخستين منست
من چرا گرد جهان گردم چو دوست * در ميان جان شيرين منست
ماه رويا عشق تو گر كافريست « 5 » * اين چنين صد كافرى دين منست
گر بسوزم ز آتش عشقت رواست * كآتش عشق تو تسكين منست
تا دل عطّار خونين « 6 » شد ز عشق « 7 » * خاك بستر خشت بالين منست
94
عشق تو ز اختيار بيرونست « 8 » * وصل تو ز انتظار بيرونست « 9 »
هامش
( 1 ) - مم : تا روى چو خورشيد
( 2 ) - مج و سل و فر : كم زدن
( 3 ) - مج و سل و فر :
چون در نمىآيد
( 4 ) - مج و سل و فر : از سر كنم
( 5 ) - فر : از كافريست
( 6 ) - مه :
پرخون شد
( 7 ) - سل : ز تو
( 8 ) - نو : اين غزل را نيز دارد
( 9 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد فر و فى : دارد