چو پيدا و نهان دانستى اين راه « 1 » * يقين مىدان كه نه اين و نه آنست
بدين ما درآ گر مرد كفرى * كه عاشق غير اين « 2 » دين كفر دانست
يقين مىدان كه كفر عاشقى « 3 » را * بنا بر كافرىّ جاودانست
اگر دارى سر اين پاى درنه * به ترك جان بگو چه جاى جانست « 4 »
و گرنه با سلامت « 5 » رو كه با تو * سخن گفتن ز دلق و طيلسانست
برو عطّار و تن زن زانكه اين شرح * نه كار تست كار رهبرانست
90
همه عالم خروش و جوش از آنست * كه معشوقى چنين پيدا نهانست « 6 »
ز هر يكذرّه خورشيدى مهيّاست * ز هريك قطرهاى بحرى روانست
اگر يكذرّه را دل بر شكافى * ببينى تا كه اندر وى چه جانست
از آن اجسام پيوستست درهم * كه هر ذرّه بديگر مهربانست
نه توحيدست اينجا و نه تشبيه * نه كفرست و نه دين نه هر دوانست
اگر جمله بدانى هيچ دانى * كه اين جمله نشان از بىنشانست
دلى را كش از آنجا نيست قوتى * ميان اهل دل دستارخوانست
دل عطّار تا شد غرق اين راه * همه پنهانيش عين عيانست
91
رهى كان ره نهان اندر نهانست * چو پيدا شد عيان اندر عيانست « 7 »
چه مىگويم چه پيدا « 8 » و چه پنهان * كه اين بالاى پيدا و نهانست
چه مىگويم چه بالا و چه پستى * كه اين بيرون ازينست و از آنست
هامش
( 1 ) - فر : دانستى او را
( 2 ) - مج : عز اين مه : عين اين
( 3 ) - مج : فقر و عاشقى . فر :
كفر و عاشقى
( 4 ) - مج : اين بيت و بيت بعد را ندارد
( 5 ) - سل و مه : در سلامت
( 6 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد
( 7 ) - سل : اين غزل را ندارد
( 8 ) - مه : چه پنهان و چه پيدا