تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 63

مساهمون:

ص٦٣
از رفته و نامده چه گويم * چون حاصل عمرم اين زمانست
ما را سر بودن جهان نيست * ما را سر يار مهربانست
كاريست بزرگ « 1 » راه عطّار * وين كار نه بر سر زبانست
اين كار نه كار تست خاموش * كين راه بپاى رهروانست

86

تا چشم برندوزى از هر چه در جهانست * در چشم دل نيايد چيزى كه مغز جانست
در عشق درد خود را هرگز كران نه بينى * زيرا كه عشق جانان درياى بىكرانست
تا چند جويى آخر « 2 » از جان نشان جانان * درباز « 3 » جان و دل را كين راه بىنشانست
تا كى « 4 » ز هستى تو كز هستى تو باقى * گر نيست « 5 » بيش مويى صد كوه در ميانست
هر جان كه در ره آمد « 6 » لاف يقين بسى زد * ليكن نصيب جان زان « 7 » پندار يا گمانست « 8 »
انديشه كن تو با خود تا در دو كون هرگز * يك قطره آب تيره « 9 » دريا كجا بدانست
رند شراب‌خواره چون مست مست گردد * گويد كه هر دو عالم در حكم من روانست
هامش
( 1 ) - سل : بزرگ را چو عطار ( 2 ) - مه : از جان آخر ( 3 ) - مج : در باز و جان رها كن سل و فر : درباز جان و تن را ( 4 ) - فر : تا خود ز هستى خود گر هستى تو باقيست ( 5 ) - مه و فر : گر هست ( 6 ) - مج : اين بيت را ندارد ( 7 ) - مه : ره او ( 8 ) - سل : نصيب جانها . فر : جانان ( 9 ) - مه : آب دريا