ليكن چو باهُش آيد در خود كند نگاهى * حالى خجل بماند داند كه نه « 1 » چنانست
عطّار مست عشقى از عشق چند لافى * گر طالبى فنا شو مطلوب بس « 2 » عيانست
87
عشق تو قلاوز جهانست * سوداى تو رهنماى جانست « 3 »
وصل تو خلاصهء وجودست * درد تو دريچهء عيانست
هاروت تو چاره ساز سحرست * ياقوت تو مايهبخش « 4 » جانست
كس را ز دهان تو سخن نيست * زان روى كه نقطهء گمانست
تا بر دهنت نهادهام دل * اين تنگدلى من از آنست
لعلت شكريست « 5 » تنگ بر تنگ * يعنى « 6 » دل من بر آن « 7 » دهانست
كس بر كمرت « 8 » ميان نديدست * گرچه كمر ترا « 9 » ميانست « 10 »
تا ابروى چون كمانت ديدم * صد گونه ز هم از آن كمانست
چون ابروى تست چون كمانى * چندين ز هم از چه در زبانست
دندان تو مغز پستهء تست * مغزى ديدى كه استخوانست
گفتى كه دلت بسوز در عشق * يعنى كه سپند عاشقانست
از دست تو دل چگونه سوزم * چون پاى غم تو در ميانست
يكذرّه غم تو خوشتر آيد * از هر شادى كه در جهانست
آن درد كه در دل من از تست * هر وصف كه گويمش « 11 » نه آنست
هامش
( 1 ) - فر : گويد نه آن
( 2 ) - مج : مطلوب در . مه : معشوق بس
( 3 ) - سل : اين غزل را ندارد
( 4 ) - مج : باره بخش
( 5 ) - مه و فر : شكرست
( 6 ) - مه : يا نى دل
( 7 ) - مه : در آن
( 8 ) - فر : در كمرت
( 9 ) - فر : تو در ميانست
( 10 ) - اين بيت در مج نيست
( 11 ) - فر : گويمت