تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 62

مساهمون:

ص٦٢
چه سود كه « 1 » نقاش كشد « 2 » صورت سيمرغ * چون « 3 » در نفس بازپس انگشت‌گزانست
گرچه بود آن صورت سيمرغ و ليكن « 4 » * چون جوهر « 5 » سيمرغ بعينه نه همانست
فىالجمله چه زارم « 6 » چكنم قصّه چه گويم * كان اصل كه جانست هم از خويش نهانست
عطّار كه پى برد بسى دانش و بينش « 7 » * اندر پى آنست كه بالاى عيانست

85

هر شور و شرى كه در جهانست * زان « 8 » غمزهء مست دل‌ستانست « 9 »
گفتم لب اوست جان ، خرد گفت * جان چيست مگو چه جاى جانست
وصفش چه كنى كه هر چه گويى * گويند مگو كه بيش از آنست
غمهاش « 10 » بجان اگر فروشند * مىخر كه هنوز رايگانست
در عشق فنا و محو و مستى « 11 » * سرمايهء عمر جاودانست
در عشق چو يار بىنشان شو * كان يار لطيف بىنشانست
تو آينهء جمال اويى * و آيينهء « 12 » تو همه جهانست
اى ساقى بزم ما سبك خيز * مى ده كه سرم ز مى گرانست
در جام جهان‌نماى ما ريز * آن باده كه كيمياى جانست
اى مطرب ساده‌ساز بنواز * كامشب شب بزم عاشقانست
هامش
( 1 ) - مج : چو نقاش ( 2 ) - مج و فر و سل : نقاش كند ( 3 ) - مج : كاندر نفس ( 4 ) - سل : سيمرغ مجسد . مه : چه مقصود . مج : اين بيت را ندارد ( 5 ) - سل و مه : صورت سيمرغ ( 6 ) - سل : فىالجمله چه سازم و چه گويم چكنم من مه : چه سازم ( 7 ) - مج و فر : بينش و دانش ( 8 ) - سل : از غمز ( 9 ) - مج و فر : اين غزل را ندارد ( 10 ) - سل : غمهاى بجان ( 11 ) - سل : محو و هستى ( 12 ) - سل : آئينه تو