چه سود كه « 1 » نقاش كشد « 2 » صورت سيمرغ * چون « 3 » در نفس بازپس انگشتگزانست
گرچه بود آن صورت سيمرغ و ليكن « 4 » * چون جوهر « 5 » سيمرغ بعينه نه همانست
فىالجمله چه زارم « 6 » چكنم قصّه چه گويم * كان اصل كه جانست هم از خويش نهانست
عطّار كه پى برد بسى دانش و بينش « 7 » * اندر پى آنست كه بالاى عيانست
85
هر شور و شرى كه در جهانست * زان « 8 » غمزهء مست دلستانست « 9 »
گفتم لب اوست جان ، خرد گفت * جان چيست مگو چه جاى جانست
وصفش چه كنى كه هر چه گويى * گويند مگو كه بيش از آنست
غمهاش « 10 » بجان اگر فروشند * مىخر كه هنوز رايگانست
در عشق فنا و محو و مستى « 11 » * سرمايهء عمر جاودانست
در عشق چو يار بىنشان شو * كان يار لطيف بىنشانست
تو آينهء جمال اويى * و آيينهء « 12 » تو همه جهانست
اى ساقى بزم ما سبك خيز * مى ده كه سرم ز مى گرانست
در جام جهاننماى ما ريز * آن باده كه كيمياى جانست
اى مطرب سادهساز بنواز * كامشب شب بزم عاشقانست
هامش
( 1 ) - مج : چو نقاش
( 2 ) - مج و فر و سل : نقاش كند
( 3 ) - مج : كاندر نفس
( 4 ) - سل :
سيمرغ مجسد . مه : چه مقصود . مج : اين بيت را ندارد
( 5 ) - سل و مه : صورت سيمرغ
( 6 ) - سل : فىالجمله چه سازم و چه گويم چكنم من مه : چه سازم
( 7 ) - مج و فر : بينش و دانش
( 8 ) - سل : از غمز
( 9 ) - مج و فر : اين غزل را ندارد
( 10 ) - سل : غمهاى بجان
( 11 ) - سل : محو و هستى
( 12 ) - سل : آئينه تو