تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 60

مساهمون:

ص٦٠
گر فريد اين جايگه با خويش نيست * آن دمش در پردهء جان همدمست

83

درج لعلت دلگشاى مردمست * عكس ماهت رهنماى انجمست
مردم چشم تو با من كژ چو باخت « 1 » * راستى نه « 2 » مردمى نه مردمست
روى تو در زلف همچون عقربت * تا بديدم چون قمر در كژدمست
برنيارد خورد كس از روى تو « 3 » * زانكه زلفت همچو عقرب كژدمست « 4 »
روى چون ماهت بهشتى ديگرست * ليك زلف تو درخت گندمست
اى دل آن‌كس « 5 » را كه مىجويى بجان * از تو دور و با تو هم در طارمست
پر ز خورشيدست آفاق جهان * ليك او بر آسمان چارمست « 6 »
جملهء جانها مثال قطره‌هاست * عالم عشقش مثال قلزمست
قطره را در بحر ريزى بحر از آن « 7 » * نه نشان نعل و نه نقش سمست
هيچ‌كس اندر دو عالم جان نديد * زانكه « 8 » جاويدان درو جانها گمست
گم شود در ذرّه‌اى اندوه عشق * گر ز مشرق تا به مغرب جم « 9 » جمست
همچو مستان غلغلى در بسته‌اى * مست گشتى مى هنوز اندر خمست
گم شو از خود دست از مستى بدار * زانكه ره باريكتر ز ابريشمست
اين ره آنجا مر كسى « 10 » را مىدهند * كز تواضع خار پشتش قاقمست
هيزم عطّار عودست از سخن * وز عمل دربند « 11 » چوبى هيزمست « 12 »
هامش
( 1 ) - فر : با من گوى پخت ( 2 ) - فر : نه مردم نه تا مردم ( 3 ) - فر : از ماه نو ( 4 ) - فر : درد مست ( 5 ) - مه : اى تو آن‌كس ( 6 ) - فر : اين بيت را ندارد ( 7 ) - فر : قطره‌اى را چون برى بر بحر ازانك ( 8 ) - فر : جاويدان عالم جان گمست ( 9 ) - فر : به مغرب رستمست ( 10 ) - فر : ره انجام كس را ( 11 ) - فر : در چوب نيل هيزم ( 12 ) - مج و سل اين غزل را ندارد