تا تو بوجود ماندهاى باز * در گردن تو هزار دامست
كانجا كه وجود دم بدم نيست * اصلت عدم علىالدوامست
شرمت نامد از آن وجودى * كان را بنفس نفس قيامست
بگذر ز وجود و با عدم ساز * زيرا كه عدم ، عدم بنامست
مىدان بيقين كه با عدم خاست * هرجا كه وجود را نظامست
آرى چو عدم وجودبخش است * موجوداتش بجان غلامست
چون فقر عدم براى خاص است * كفرست كزو نصيب عامست
گر تو سر هيچ هيچ دارى * در هر گامت هزار كامست
وامانده بذرّهاى تو كم باز * هرگز نه ترا جم و نه جامست
عطّار ز هيچ هيچ دل يافت * آن دل كه برون دال و لامست
82
غم بسى دارم چه جاى صد غمست * زانكه هر موييم درصد ماتمست « 1 »
غم نباشد كانچه پيشانست و پس * كم ز كم نبود نصيبم زان كمست
عالميست اشراق نور آفتاب * كور را زانچه اگر صد عالمست
عالمى در دست بر جانم ولى * چون ازوست اين درد جانم خرّمست
درد زخم او كشيدن خوش بود * گر پس از صد زخم او يك مرهمست
گر بسى عمرم بود تا جان بود * آن من گر هست عمرى يك دمست
گر كسى را آن دم اينجا دست داد * او خليفهزادهاى از آدمست
ور كسى زان دم ندارد آگهى * مردهدل زادست اگر از مريمست
بىخيال و صورت و هم و قياس * چيست آن دم شير و روغن درهمست
نى كه دايم روغنست و شير نه * زانكه گر شيرست بس نامحرمست
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد