حيلهء جاودان بابل را * آن دو جادوى دلستان بشكست
چون بوصلت توان رسيد كه هجر « 1 » * دل عطّار ناتوان بشكست
78
در دلم تا برق عشق او بجست * رونق بازار زهد « 2 » من شكست « 3 »
چون مرا مىديد دل برخاسته * دل ز من بربود و در جانم نشست
خنجر خونريز او خونم بريخت * ناوك سرتيز « 4 » او جانم بخست
آتش عشقش ز غيرت بر دلم « 5 » * تاختن آورد همچون شير مست
بانگ بر من زد كه اى « 6 » ناحقشناس * دل بما ده چند باشى بتپرست « 7 »
گر سر هستىّ ما دارى تمام * در ره « 8 » ما نيست گردان هر چه هست
هر كه او در هستى ما نيست شد * دايم از ننگ وجود خويش رست « 9 »
مىندانى كز چه « 10 » ماندى در حجاب * پردهء هستىّ تو ره بر تو بست
مرغ دل چون واقف اسرار گشت « 11 » * مىطپيد از شوق چون ماهى بشست
بر اميد اين گهر در بحر عشق * غرقه شد وان گوهرش نامد بدست
آخر اين نوميدى اى عطّار چيست * تو نه اى مردانه همتاى تو هست
79
سرّ عشقت مشكلى بس مشكلست * حيرت جانست و سوداى دلست « 12 »
عقل تا بوى مى عشق تو يافت * دايما ديوانهاى لايعقلست
بر اميد روى « 13 » تو در كوى تو * پاى عاشق تا به زانو در گلست
منزل اندر هر دو عالم كى كند * هر كرا در كوى عشقت منزلست
هامش
( 1 ) - مم : چون بوصلت توان رسيد كه هجر
( 2 ) - فر : عشق
( 3 ) - مج و مه : اين غزل را ندارد
( 4 ) - فر : مژگان
( 5 ) - فر : در دلم
( 6 ) - فر : ناخوش
( 7 ) - فر :
دلپرست
( 8 ) - سل : غم
( 9 ) - سل : هر كه او اندر غم ما نيست شد دائم از بند وجود خود برست
( 10 ) - سل : كز كه
( 11 ) - فر : شد
( 12 ) - مه : اين غزل را ندارد
( 13 ) - فر : در اميد رويت .