هست عاشق ليك هم بر خويشتن * هر كه از عشق تو يكدم غافلست
گفتهاى حاصل چه دارى از غمم * مىبنتوان گفت آنچم حاصلست
تا دلم در دام عشقت اوفتاد * در ميان خون « 1 » چو مرغى بسملست
معطلى مطلق تويى در ملك عشق * هر دو عالم دستهاى سائلست
تا گشادى بر دل عطّار دست * بر دل عطّار بندى « 2 » مشكلست « 3 »
80
ره ميخانه و مسجد كدامست * كه هر دو بر من مسكين حرامست « 4 »
نه در مسجد گذارندم كه رندست * نه در ميخانه كين خمّار خامست
ميان مسجد و ميخانه راهيست * بجوئيد اى عزيزان كين كدامست
به ميخانه امامى مست خفتست * نمىدانم كه آن بت را چه نامست
مرا كعبه خراباتست امروز * حريفم قاضى و ساقى امامست
برو عطّار كو خود مىشناسد * كه سرور كيست سرگردان كدامست
81
تا در تو خيال خاص و عامست * از عشق نفس زدن حرامست « 5 »
تا هيچ و همه يكى نگردد * دعوىّ يگانگيت عامست
تا پاك نگردى از وجودت « 6 » * هر پختگيى كه هست خامست
چون اصل همه بقطع هيچست * اين از همه ، هيچ ناتمامست
تو اصل طلب ز فرع بگذر * كين يك گذرند [ ه ] و آن مدامست
چون او همه را نديد مىگفت * اكنون جز ازين همه كدامست
هر مرد كه مرد هيچ آمد * او را همه چيز يك مقامست
هامش
( 1 ) - سل : در ميان غم ، فر : در ميانش هم
( 2 ) - فر : دستى
( 3 ) - نو : نيز اين غزل را ندارد
( 4 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد : مم دارد
( 5 ) - مج و سل و مه ، اين غزل را ندارد فر و فى : دارد
( 6 ) - فى : از دو عالم