گر نباشد هر دو عالم گو مباش * تو تمامى با توام « 1 » تنها خوشست « 2 »
ماه رويا سيرم اينجا « 3 » از وجود * بىوجودم « 4 » گر برى آنجا خوشست
پرده از رخ برفكن تا گم شوم « 5 » * كان تماشا بىوجود ما خوشست
الحق آنجا كآفتاب روى تست * صدهزاران بىسر و بىپا خوشست
صد جهان بر جان و بر دل تا ابد « 6 » * واله آن طلعت زيبا خوشست
پرتو خورشيد چون صحرا شود * ذرّهء سرگشته ناپروا خوشست
چون تو پيدا آمدى چون آفتاب * گر شدم « 7 » چون سايه ناپيدا خوشست
از درون چاه جسمم « 8 » دل گرفت * قصد صحرا مىكنم صحرا خوشست
دى اگر چون قطرهاى بودم ضعيف * اين زمان دريا شدم دريا خوشست
واى « 9 » عجب تا غرق اين دريا شدم * بانگ مىدارم كه استسقا خوشست
غرق دريا تشنه مىميرم مدام « 10 » * اين چه سوداييست اين سودا خوشست
ز اشتياقت روز و شب عطّار را * ديده پرخون و دلى « 11 » شيدا خوشست
76
چشم خوشش مست نيست ليك چو مستان خوشست * خوشى « 12 » چشمش از آنست كين « 13 » همه دستان خوشست
نرگس دستان گرش دست دل از حيله برد « 14 » * هر چه كند چشم او ور « 15 » ببرد جان خوشست
هامش
( 1 ) - فر : تا بود
( 2 ) - اين بيت در سل : نيست
( 3 ) - سل : آنجا
( 4 ) - سل و مه :
بىخودم گر مىبرى
( 5 ) - سل و فر : شويم
( 6 ) - مه : صدهزاران جان زدن پر تا ابد
( 7 ) - سل و مه : شوم
( 8 ) - سل و مه حبسم . فر : سختم
( 9 ) - مج :
اى عجب
( 10 ) - سل : مقيم . مه : چنين
( 11 ) - فر : دل
( 12 ) - فر : چشم از آنست خوش
( 13 ) - سل و مه و فر : كان
( 14 ) - اين مصراع در سل : چنين است «نرگس حيلتگرش دست دل از حيله بست» و در مه : چنين «نرگس دستان گرش چشم دل از حيله بست» و در فر : مغلوط است
( 15 ) - مج : گر