تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 54

مساهمون:

ص٥٤
هيچ يوسف ديده‌اى كز تخت « 1 » و تاج * چون دلش بگرفت در زندان نشست
گرچه پيدا برد دل از دست من * آمد و بر « 2 » جان من پنهان نشست
چون مرا تنها بديد آن ماه روى * گفت تنها بيش ازين نتوان نشست
جان بده وانگه « 3 » نشست ما طلب * كه « 4 » توان با جان بر جانان نشست
از سر جان چون تو برخيزى تمام * من كنم آن ساعتت در جان نشست « 5 »
چون ز جانان اين سخن بشنيد « 6 » جان * خويش را در باخت و سرگردان نشست
خويشتن را خويشتن آن وقت ديد * كو چو گويى در خم چوگان نشست
دايما در نيستى سرگشته بود * زان چنين عطّار زان حيران نشست « 7 »

75

در سرم از عشقت « 8 » اين سودا خوشست * در دلم از شوقت « 9 » اين غوغا خوشست
من درون پرده جان مىپرورم * گر برون جان مىكند اعدا خوشست
چون جمالت برنتابد هيچ چشم * جملهء آفاق نابينا خوشست
همچو چرخ از شوق تو در هر دو كون * هر كه در خون مىنگردد ناخوشست
بندگى را پيش يك بند « 10 » قبات * صد كمر بربسته « 11 » بر جوزا خوشست
جان فشان از خندهء جان‌پرورت * زاهد خلوت‌نشين رسوا خوشست
گر زبانم « 12 » گنگ شد در وصف تو * اشك خون‌آلود من گويا خوشست
چون تو خونين « 13 » مىكنى دل در برم * گرچه دل مىسوزدم اما خوشست
اين جهان فانيست گر آن « 14 » هم بود * تو بسى ، نه اين نه « 15 » آن يكتا خوشست
هامش
( 1 ) - فى : كز تخت مصر ( 2 ) - فى : در جان ( 3 ) - فى : آنگه ( 4 ) - فى : كى توان با جان و با جانان نشست ( 5 ) - فى : اين بيت را ندارد ( 6 ) - فى : بشنود ( 7 ) - فى : زان بجان عطار ازو حيران نشست ( 8 ) - سل : عشق تو . فر : عشق اين ( 9 ) - مج : شوق ( 10 ) - فر : رنگ ( 11 ) - سل : در مه : كمر بسته درو جوزا ( 12 ) - فر : زفانم ( 13 ) - سل و فر : خونى ( 14 ) - سل : وان هم . مه : آن هم گر : فر : اگر آن هم شود ( 15 ) - فر : تو بسى مه اين مه يكتا خوشست . مه : تو بسى مه اين مه آن يكتا . سل : تو بسى مه اين و مه آن يكتا .