چشم بر روى تو دارم از جهان * گر سوى من چشم بگشايى بسست
گرچه رويت كس سر مويى نديد * گر سر موييم بنمايى بسست
من نمىدارم ز تو درمان طمع * درد بر دردم گر افزايى بسست
تا قيامت ذرّهاى اندوه تو * مونس جانم به تنهايى بسست
گر توانايى ندارم در رهت * زاد را هم ناتوانايى بسست
گر ز عشقت عافيت مىپرسدم * عافيت چكنم كه رسوايى بسست
دوش عشقش تاختن آورد و گفت * از توام اى رند هر جايى بسست
در قلندر چند قرّائى كنى * نقد جان در باز قرّائى بسست
هست زنّار نفاقت چار كرد * گر مسلمانى ز ترسايى بسست
ختم كن اسرار گفتن اى فريد * چون بسى گفتى ز گويايى بسست
72
وشاقى اعجمى با دشنه در دست * به خون آلوده دست و زلف چون شست « 1 »
كمر بسته كُله كژ « 2 » برنهاده * گره بر ابرو و پرخشم و سرمست
درآمد در ميان خرقهپوشان * بكس در ننگرست « 3 » از پاى ننشست
بزد يك « 4 » دشنه بر دل پير ما را * دلش بگشاد و زنّاريش بر « 5 » بست
چو كرد اين كار ناپيدا شد از چشم * چو آتش پارهاى آن « 6 » پير درجست
درآشاميد درياهاى اسرار « 7 » * ز جام « 8 » نيستى در صورت هست
خودىّ او « 9 » بكلّى زو فروريخت * ز ننگ خويشتن « 10 » بينى برون « 11 » رست
جهان گم بُد درو « 12 » اما هنوز او * بدان مطلوب خود عور « 13 » و تهى دست
هامش
( 1 ) - مه : اين غزل را ندارد
( 2 ) - سل : كج . فر : كلاه كج
( 3 ) - مج : ننگريد فر : ننگريست
( 4 ) - فر : آن
( 5 ) - فر : در
( 6 ) - مج : از پير ما جست
( 7 ) - سل : سيار
( 8 ) - مج : ز چشم
( 9 ) - مج : از او كلى
( 10 ) - سل : و از خويشتن
( 11 ) - فر : خود رست
( 12 ) - سل : ازو . فر و مج : شد درو
( 13 ) - مج و سل : عورى