68
چه رخساره كه از بدر منيرست * لبش شكرفروش جوى شيرست « 1 »
سر هر موى زلفش از درازى * جهان سرنگون را دستگيرست
قمر ماند از خط او پاى در قير * كه در گرد خطش هم جوى قيرست
خطا گفتم مگر مشك ختاست او * كه در پيرامن بدر منيرست
خط نوخيزش از سبزى جوانست * كه كمتر خط پيشش عقل پيرست
نيايد در ضمير كس كه آن خط * چگونه نوبهارى در ضميرست
جهان جان سزاى وصل او هست * كه او در جنب وصل او حقيرست
كجا زو بر تواند خورد عاشق * كزو نازست و از عاشق نفيرست
مرا از جان گريزست ار بگويم * كه يك ساعت از آن دلبر گزيرست
مكن اى شمع خوبان ناز چندين * كه شمع حسن خوبان زود ميرست
فريد يك دلت را يك شكر ده * كه در صاحب نصابى او حقيرست
69
هر كرا ذرّهاى ازين سوزست * دى و فرداش نقد امروزست « 2 »
هست مرد حقيقت ابن الوقت * لاجرم بر دو كون پيروزست
چون همه چيز نيست جز يك چيز * پس بسى سال و ماه يك روزست
صدهزاران هزار قرن گذشت * ليك در اصل جمله يك سوزست
چون پى يار شد چنان سوزى * شب و روزش چو عيد و نوروزست
ذرّهاى سوز اصل مىبينم * كه همه كون را جگردوزست
نيست آن سوز از كسى ديگر * بل همان سوز آتشافروزست
سوز معشوق در پس پرده * عاشقان را دليلآموزست
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد
( 2 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد