كى كند عاشق « 1 » نگاهى در جهان * زانكه عاشق را جهانى ديگرست « 2 »
در نيابد كس زبان عاشقان * زانكه عاشق را زبانى ديگرست « 3 »
كس نداند مرد عاشق را و ليك * هر گروهى را گمانى ديگرست
نيست عاشق را بيك موضع قرار * هر زمانى « 4 » در مكانى ديگرست
نى خطا گفتم برونست از مكان * لامكان او را نشانى ديگرست
گرچه عاشق خود در « 5 » اينجا در ميانست * جاى ديگر در ميانى ديگرست « 6 »
جوهر عطّار در سوداى عشق * گويى از « 7 » بحرى و كانى ديگرست
65
ذرّهاى اندوه تو از هر دو عالم خوشترست * هر كه گويد نيست دانى كيست آنكس كافرست « 8 »
كافرى شاديست و آن شادى نه از اندوه تو * نى كه كار او ز اندوه و ز شادى برترست
آن كزو غافل بود ديوانهاى نامحرمست * وانكه زو فهمى كند ديوانهاى صورتگرست
كس سر مويى ندارد از مسمّا آگهى * اسم مىگويند و چندان كاسم گويى ديگرست
هر چه در فهم تو آيد آن بود مفهوم تو * كى بود مفهوم تو او كو از آن عالىترست
اى عجب بحريست پنهان ليك چندان آشكار * كز نم او ذرّه ذرّه تا ابد موجآورست
هامش
( 1 ) - سل : كند عشقت
( 2 ) - مه : اين بيت را ندارد
( 3 ) - مه : اين بيت و بيت بعد را ندارد
( 4 ) - سل : زمان او
( 5 ) - سل : به اينجا
( 6 ) - فر : اين بيت را ندارد
( 7 ) - فر : آن از بهر
( 8 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد .