تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 37

مساهمون:

ص٣٧
بر همه عالم ستم كردست او * با چنان رويى ببازار آمدست
آرى آرى روشنست اين همچو روز * كان سيه‌گر چون ستمكار آمدست
خون جان ماست آن خون نى شفق * گر سوى مغرب پديدار آمدست
آنچه در صدسال قسم خلق نيست * بىرخ او قسم عطّار آمدست

49

چون كنم « 1 » معشوق « 2 » عيّار آمدست * دشنه در كف سوى « 3 » بازار آمدست « 4 »
دشنهء او تشنهء خون دلست * لاجرم خونريز و خونخوار آمدست
همچنان كان پسته مىريزد شكر « 5 » * همچنان آن دشنه خونبار آمدست « 6 »
هست ترك و من « 7 » بجان هندوى او * لاجرم با تيغ در كار آمدست
صبحدم هر روز با كرباس و تيغ * پيش تيغ او به زنهار آمدست
آينه بر روى خود مىداشتست * تا به خود « 8 » بر عاشق « 9 » زار آمدست
از وصال او كسى كى « 10 » برخورد * كو بعشق خود گرفتار آمدست
او ز جمله فارغست و هر كسى * اندرين دعوى پديدار آمدست « 11 »
ليك چون تو بنگرى « 12 » در راه عشق « 13 » * قسم هركس محض پندار آمدست
عاشق او و عشق او معشوقه اوست « 14 » * كيستى تو چون همه يار آمدست
جز فنائى نيست چون مىبنگرم « 15 » * آنچه از وى « 16 » قسم عطّار آمدست

50

تا كه عشق تو حاصل افتادست * كار ما سخت مشكل افتادست « 17 »
هامش
( 1 ) - سل : باز چون معشوق ( 2 ) - سل و فر : معشوقه ( 3 ) - سل : دشنهء در كف به بازار فر : دشنه بر كف ( 4 ) - مه : اين غزل را ندارد ( 5 ) - مج : از پسته مىبارد شكر ( 6 ) - مج : ليك دشنه صعب خونبار ( 7 ) - فر : ترك من ( 8 ) - سل : تا بر او ( 9 ) - مج : عاشقى ( 10 ) - فر : چون بر ( 11 ) - فر : اين بيت را ندارد ( 12 ) - فر : مىبنگرى ( 13 ) - سل : از راه عشق ( 14 ) - سل : عاشق او اوست و معشوق او و عشق . مج : عاشق و معشوقه و عشقست او ( 15 ) - فر : هر چه آن بنگرى ( 16 ) - فر : به روى . ( 17 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد .
ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 37 | فريد الدين العطار النيسابوري / تقى تفضلى