در قيامت سوى خود كس ننگرد * چون جمال آن چنان آراستست
ذرّهاى گشتست ظاهر زان جمال * شور از هر دو جهان برخاستست
اى فريد اينجا چه خواهى كار و بار * راه تو نادانى و ناخواستست
46
بيا كه قبلهء ما گوشهء خراباتست * بيار باده « 1 » كه عاشق نه مرد طاماتست
پيالهاى دو به من ده كه صبح پرده دريد * پيادهاى دو فروكن كه وقت شهماتست
در آن مقام كه دلهاى « 2 » عاشقان خون شد * چه جاى دُردفروشان دير آفاتست
كسى كه ديرنشين مغانست پيوسته « 3 » * چه مرد دين و چه « 4 » شايستهء عباداتست
مگو ز خرقه و تسبيح از آنكه اين دل مست « 5 » * ميان ببسته بزنّار « 6 » در مناجاتست
ز كفر و دين و ز نيك و بد وز علم و عمل « 7 » * برون گذر « 8 » كه برون زين بسى مقاماتست
اگر دمى بمقامات عاشقى « 9 » برسى * شود يقينت كه جز عاشقى خرافاتست
چه داند آنكه نداند كه چيست لذت « 10 » عشق * از آنكه لذت عاشق وراى لذاتست
هامش
( 1 ) - فر : بيار درد
( 2 ) - مه و فر : جانهاى عاشقان
( 3 ) - مه و فر : مغان بود پيوست
( 4 ) - فر : كه نه
( 5 ) - مه : دل من . فر : ما
( 6 ) - مه : بزنار و
( 7 ) - سل : ز نيك و ز بد و ز كفر و دين و علم و عمل
( 8 ) - سل : برون شوم
( 9 ) - سل و مه و فر : عاشقان
( 10 ) - سل : آمده