ز درد اين سخن « 1 » پيران ره را * محاسنها به خون دل خضابست
جوانمردان دين « 2 » را زين مصيبت * جگرها تشنه « 3 » و دلها كبابست
ز شرح اين سخن وز خجلت « 4 » خويش * دل عطّار در صد اضطرابست « 5 »
41
چون باصل اصل در پيوسته بىتو جان تست * پس تويى بىتو كه از تو آن تويى پنهان تست « 6 »
اين تويى جزوى بنفس و آن تويى كلّى بدل * ليك تو نه اين نه آنى بلكه هر دو آن تست
تو درين « 7 » و تو در آن تو كى رسى هرگز به تو * زانكه اصل تو برون « 8 » از نفس تست و جان تست
بود تو اينجا حجاب افتاد و نابودت حجاب * بود و نابودت چه خواهى كرد چون نقصان تست
چون ز نابود و ز بود خويش بگذشتى تمام * مىندانم تا بجز تو كيست كو « 9 » سلطان تست
هر چه هست و بود و خواهد بود هر سه ذرّهء است « 10 » * ذرّه را منگر « 11 » چو خورشيدست كو پيشان تست
تو مبين و تو مدان ، گرديد « 12 » و دانش بايدت * كانچه تو بينى و تو دانى همه زندان تست
هامش
( 1 ) - سل و مه : همه پيران
( 2 ) - فر : ره را
( 3 ) - سل : خسته
( 4 ) - فر : در خجلت
( 5 ) - مم : نيز دارد
( 6 ) - اين غزل در مج و سل نيست . مم : دارد
( 7 ) - فر : در اين توئى
( 8 ) - فر : برون نفس مم : جسم
( 9 ) - فر : كان
( 10 ) - فر : هر چه بود و هست و خواهد بود جمله ذرهايست
( 11 ) - فر : ذره بفكن تا چه
( 12 ) - فر : گر دين