عزم ره داريم نتوان بيش ازين كردن درنگ * زانكه جلاد اجل در انتظار جان ماست
يا غياث المستغيث يا إله العالمين * جملهء شب تا سحر بر درگهش افغان ماست
آن چنان خلوت كه ما از جان و دل بوديم دوش * جبرئيل آيد نگنجد در ميان گر جان ماست
گر شما را طاعتست و زهد و تقوى و ورع * باك نيست چون دوست اندر عهد و در پيمان ماست
تحفهء جنّت كه از بهر شما آراستند * با غم هجران او دوزخ سرابستان ماست
غم مخور عطّار چندين از براى جسم خود * زانكه بحر رحمتش در انتظار جان ماست
39
تا آفتاب روى تو مشكين نقاب بست * جان را شب اندر آمد و دل در عذاب بست « 1 »
ترسيد زلف تو كه كند چشم بد اثر * خورشيد را ز پردهء مشكين نقاب بست
ناگاه آفتاب رخت تيغ بركشيد * پس تيغ تيز در تتق مشك ناب بست
گر چهرهء تو در نگشادى فتوح را * مىخواست طرّهء تو ره فتح باب بست
عالم كه بود تيرهتر از زلف تو بسى * روى تو كرد روشن و بر آفتاب بست
تا هست روى تو كه سر آفتاب داشت * تا هست آبخضر كه دل در سراب بست
يك شعله آتش از رخ تو بر جهان فتاد * سيلاب عشق در دل مشتى خراب بست
بس در شگفت آمدهام تا مرا به حكم * چشمت چگونه چست بيك غمزه خواب بست
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر اين غزل را ندارد