تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 23

مساهمون:

ص٢٣
جاودان را به سخن خشك كنى * خه زهى چرب زبانى كه تراست
آخر اين ناز تو هم درگذرد * چند ماندست زمانى كه تراست
گفتى از من شكرى بايد خواست * اينت آشفته دهانى كه تراست
چون بهاى شكرت صد جانست * چه كنم نيمهء جانى كه تراست
مده اى ماه كسى را شكرى * كه شكر هست زبانى كه تراست
خط معزولى حسن تو دميد * سست از آن گشت عنانى كه تراست
قير شد گرد رخت غاليه‌گون * خطت از غاليه دانى كه تراست
چون خط او بدمد اى عطّار * كم شود آه و فغانى كه تراست

34

چون مرا مجروح كردى گر كنى مرهم رواست * چون بمردم ز اشتياقت مرده را ماتم رواست « 1 »
من كيم يك شبنم از درياى بىپايان تو * گر رسد بويى از آن دريا بيك شبنم رواست
گر رسانى ذرّه‌اى شادى بجانم بىجگر * هم روا باشد چو بر دل بىتو چندين غم رواست
چون نيايى در ميان حلقه با من چون نگين * حلقه‌اى بر در زن و گر « 2 » در نيايى هم رواست
تا درون عالمم دم با تو نتوانم زدن * چون برون آيم ز عالم با توام « 3 » آن دم رواست
چون در اصل كار عالم هيچ‌كس آن برنتافت « 4 » * آن چنان دم كى توان گفتن كه در عالم رواست
هامش
( 1 ) - مه : اين غزل را ندارد ( 2 ) - سل و فر : بزن گر ( 3 ) - فر : با تو آن دم دم . ( 4 ) - سل و فر : دم نيافت