32
دوش كان شمع نيكوان برخاست * ناله از پير و از جوان برخاست
گل سرخ رخش چو عكس انداخت * جوش آتش ز ارغوان برخاست
آفتابى كه خواجهتاش مه است * بغلاميش مدح خوان برخاست
از غم جام خسروى لبش * شور « 1 » از جان خسروان برخاست
روى بگشاد تا ز هر مويم * صد نگهبان و ديدهبان برخاست
يا رب از تاب « 2 » زلف هندوى او * چه قيامت ز هندوان برخاست
مشك از چين زلف مىافشاند * آه از ناف آهوان برخاست
چشم جادوش آتشى در زد * دود از مغز جاودان برخاست
فتنهاى كان نشسته بود تمام * باز از آن ماه « 3 » مهربان برخاست
پيش من آمد و زبان بگشاد * گفت يوسف ز كاروان برخاست
دل به من ده كه گر به حق گويى * در غم من ز جان توان برخاست
دل چو رويش بديد دزديده * بگريخت از من و دوان برخاست
آتش روى او بديد و بسوخت * بتجلى چو آن شبان « 4 » برخاست
او چو سلطان به زير پرده نشست « 5 » * دل تنها چو پاسبان برخاست
چون همه عمر خويش يك مژه زد « 6 » * همه مغزش ز استخوان برخاست
نتوان داد شرح كز چه صفت * دل عطّار « 7 » ناتوان برخاست
33
اينت گمگشته دهانى كه تراست * وينت نابوده ميانى كه تراست « 8 »
از دو چشم تو جهان پرشورست * اينت شوريده جهانى كه تراست
هامش
( 1 ) - سل : سوز . مه : شورى
( 2 ) - مج و فر : از عشق
( 3 ) - فر : ان يار
( 4 ) - مج :
جوان
( 5 ) - مج و فر : بخفت
( 6 ) - سل : چو يك مژه زد . فر : چوبك مژه زد
( 7 ) - نو : نيز اين غزل را دارد
( 8 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مم : دارد