خواستم تا پيش جانان پيشكش جان « 1 » آورم * پيشدستى كرد عشق و جانم « 2 » اندر بر بسوخت
نيست از خشك و ترم در دست جز خاكسترى * كاتش « 3 » غيرت درآمد خشك و تر يكسر بسوخت
دادم آن خاكستر آخر بر سر كويش بباد * برق استغنا بجست از غيب و خاكستر « 4 » بسوخت
گفتم اكنون ذرّهاى ديگر بمانم گفت باش * ذرّه ديگر چه باشد ذرهاى ديگر بسوخت
چون رسيد اين جايگه عطّار نه هست و نه نيست * كفر و ايمانش نماند و مؤمن و كافر « 5 » بسوخت
26
آههاى آتشينم پردههاى شب بسوخت « 6 » * بر دل آمد وز تف دل هم زبان هم لب بسوخت « 7 »
دوش در وقت سحر آهى برآوردم ز دل * در زمين آتش فتاد و بر فلك كوكب بسوخت
جان پرخونم كه مشتى خاك دامنگير اوست * گاه اندر تاب « 8 » ماند و گاه اندر تب بسوخت
پردهء پندار كان چون سدّ اسكندر قويست * آه خونآلود « 9 » من هر شب بيك يا رب بسوخت
هامش
( 1 ) - مه و فر : پيشكش سازم ز جان
( 2 ) - سل و فر : جان من در بر
( 3 ) - مه : آتش
( 4 ) - اين بيت در سل نيست
( 5 ) - نو : نيز اين غزل را دارد
( 6 ) - مج و فر : اين غزل را ندارد
( 7 ) - سل : بر لب آمد جانم و وز تف دلم بر لب بسوخت
( 8 ) - سل : گاه در تاب اوفتاد و گاه
( 9 ) - سل : جان خونآلود من آن را بيك