كلّ است . در رؤيت « 1 » صرف صفات عشق بر عشق است . كمال در عشق « 1 / 1 » نيست ، زيرا كه معشوق را نهايت نيست . بىزحمت « 2 » كمال عشق عين « 1 / 2 » كمال است . عشق در عشق « 3 » كم نيست « 1 / 3 » . بالاء عشق از تأثير قهر خم نيست . چون « 2 / 3 » عشق رسوخ گيرد « 4 » ، در دفتر « 1 / 4 » عاشق « 2 / 4 » حروف لطف و قهر « 3 / 4 » نيست . در هر كشفى از ذات « 5 » معشوق عاشق را صد هزار عشق است . اصول عشق و دولت عشق « 1 / 5 » از كشف جمال و جلال است . آنجاست مشهد عاشقان . او همه « 6 » جمالست ، اگر بنمايد ، ليكن چون « 7 » از جمال تجلّى عظمت كند ، نه عشق باشد و نه عاشق ، زيرا كه محلّ فنا عشق است . منفردان عشق چون بهغايت عشق رسيدهاند ، چون بدانند كه ندانند ، دانند كه هيچ نديدهاند . ذرّهئى از كشف جمالش « 7 - 9 » صد هزار جان نبى و ولى « 10 » واله كرده « 1 / 10 » . همه بازيگران درگه عشق اويند « 2 / 10 » .
معلوم شد كه جمله خود را اند ، بىاو بستهء اويند « 11 » .
( 280 ) انشد سمنون المحبّ - رحمة اللّه عليه - فى هذا المعنى ، فقال . شعر :
هامش
( 1 ) رؤيتG: -A.
( 1 / 1 ) در عشقG: عشقA.
( 2 ) زحمتG: -A.
( 1 / 2 ) عينG: -A.
( 3 ) در عشقG: درA.
( 1 / 3 ) كم نيستG: گم استA.
( 2 / 3 ) چونG: چوA.
( 4 ) گيردG:
گردA.
( 1 / 4 ) در دفترG: دفترA.
( 2 / 4 ) عاشقG: -A.
( 3 / 4 ) لطف و قهرG: قهر و لطائفA.
( 5 ) ذاتA: دابG.
( 1 / 5 ) و دولت عشقG: و دولتA.
( 6 ) او همهG: و همهA.
( 7 ) چونG: چوA.
( 7 - 9 ) ليكن . . . كشف جمالشG: ليكن چو او را جلال به حكم جمعيت كمال و غيرت عشق لا يزال با شيوههاى گوناگون و نقشهاى بوقلمون پوشانيد . شعر : جمالك فى كل الحقائق . . . و ليس له الا جلالك ساتر ، لا جرمA.
( 10 ) نبى و ولىG: ولى و نبىA.
( 1 / 10 ) كردهG: -A.
( 2 / 10 ) اويندG: اواندA.
( 11 ) اويندG: اواندA.