و از بقا بقا ، و از محبّت محبّت ، و از عشق عشق . اين همه او بود ، و او در ايشان ظاهر بود . تأثير صفات در ايشان آمد . صفت ايشان بدان تأثير قايم گشت « 2 - 3 » ؛ از حلول در آن « 3 » عالم هيچ نيست ، « العبد عبد و الرّبّ ربّ » .
( 278 ) پس اصل عشق « 4 » قديم است عشّاق حقّ را . عشق با جان قديم است .
عشق لبلابهء « 5 » زمين قدم است كه گرد « 1 / 5 » درخت جان عاشق برآمده است .
عشق سيفى است كه از عاشق سر حدوث برمىدارد . سر كوه پايهء صفاتست كه جان عاشق چون بدانجا رسيد ، مأخوذ عشق گشت . از آن ذروه به زير نتواند آمد « 6 - 8 » . هركه معشوق « 8 » حقّ شد و عاشق حقّ شد ، در عشق همرنگ عشق « 1 / 8 » شد . چون عاشق همرنگ عشق شد ، عاشق و معشوق يكرنگ شدند . آنگاه « 9 » عاشق در مملكت حقّ حاكم شود . چون حقّ بر او غالب شد ، قالب صورتش « 10 » جنانى است ، نفسش روحانى است ، جانش ربّانى است « 11 » ، معشوق معشوق است « 11 - 12 » ، مراد مراد است ، در جهان كار از آن معشوق است « 12 » ، اثر صفات است « 12 - 13 » . گفتنش « 13 » معجزات است .
( 279 ) مايهء عشق چون « 14 » پيدا شد ، صفت عاشق عيان گشت . عاشق مركب « 14 - 15 » عشق است . خاك آن مركب سرمايهء بهشت است . عشق او « 15 » مشاهدهء
هامش
( 2 - 3 ) صفت . . . قايم گشتG: صفت بذات قايم استhGA.
( 3 ) در آنA: درينG.
( 4 ) اصل عشقG: + عشاقA.
( 5 ) لبلابه : لبلايهGلبابهA، يعنى عشقهhG.
( 1 / 5 ) كه گردG: گردA.
( 6 - 8 ) سر كوه پايه . . . نتواند آمدG: -A.
( 8 ) معشوقG: معروفA.
( 1 / 8 ) همرنگ عشقG: همرنگ حقhG.
( 9 ) آنگاهG: آنگهA.
( 10 ) صورتشG: و صورتشA.
( 11 ) جانش ربانى استG: -A.
( 11 - 12 ) معشوق معشوق استA: -G.
( 12 ) كار از آن معشوق استA: -G.
( 12 - 13 ) اثر صفاتست ( ؟ )G: -A، شايد « اثرش » .
( 13 ) گفتنشG: چو گفتمشA.
( 14 ) چونG: -A.
( 14 - 15 ) عاشق مركبG: عشق مركبA.
( 15 ) اوA: ازG.