بنماى به زيركان ديوانه * در مصحف باطل آيت حقّ را « 1 » .
صفاء صفت چون جانت را همرنگ خود كرد ، اگر برابر آيد اختر در عشق ، نه انصافست . چون روى خوبت در ليالى انفصال عارفان را در طريق منطمسهء توحيد مصاحب است ، شعر گلوشانت مفرّح زيركان نهايتست . زلف عنبرفشانت سلسلهء ديوانگان بدايتست .
( 253 ) چون از كشى و دلخوشى لعل خاموش بلؤلؤ در سلك گيرى ، به دام اجل از باغ كشف و يقين مرغان ازل گيرى . اى عشقت نياز را نهايتى ! اى آشوب حسنت ، نماز را بدايتى ! هجر تو غم را بدايتست . وصل تو دل را نهايتست . و درين ميان عشق را از يافت و نايافت صد ولايتست . خمخانهء عينين طرّارت پرعروسان « 10 » سرمست صد پيكار جسته ، و در زواياى جان ما از آن عروسان صد هزار شكار پيوسته « 10 - 11 » . اى حريفنواز ! با ما بساز ، كه ساختن بر تو « 12 » آسانست ، و ناسازگاريت بر ما عظيم گرانست « 1 / 12 » . بيت « 2 / 12 » :
با ما بساز ، دانم بر تو سبك نشيند * جانم مسوز « 14 » ، دانى بر من گرانتر آيد « 1 / 14 » .
هامش
- كند ، بنماى به زيركان آيت صفاء صفت حق را تا ديوانه گردند . بنماى جام گيتىنماى ، تا اين آشنايان از خود بيگانه كردند . اى دوست روى ! كل و شانت مفرح ديوانگان بدايتست . زلف عنبرفشانت سلسلهء ديوانگان نهايت استhG.
( 1 ) بنماى . . . حق راG:
رجوع شود ببند 174 ، ص 83 س 13 .
( 10 ) پرعروسانG: + حسنA.
( 10 - 11 ) سرمست صد پيكار جسته و در زواياى جان ما از آن عروسان صد هزار شكار پيوستهhG: مستست و در زاويهء جان ما از آن عروسان صد پيكار جستستGمستست و در زواياى جان ما از آن عروسان صد هزار بيكارستA.
( 12 ) بر توG: تراA.
( 1 / 12 ) و ناساز . . . گرانستG:
و ما را ارايكانA.
( 2 / 12 ) بيتG: شعرA.
( 14 ) مسوزG: بسوزA.
( 1 / 14 ) گرانتر آيدG: گران نيايدA.