عشق شد ، جان از جانان منهزم شود ، بخطاب جمال « 1 » و لوائح وصال حقّ دستش گيرد ، از تحيّر باز « 2 » مقام قرب « 1 / 2 » آيد ، كه قربش بنوازد .
( 256 ) چون جان ملازم خانهء قرب آمد « 2 - 3 » ، در قرب همرنگ قرب شود . در رفاهيت نفحات و كشوف صفات به پرتو « 4 » انوار ذات مستأنس شود « 1 / 4 » ، و منتظر كشوف غيّبات مىشود . عشقش فرمايد كه « ديوانهوار نزد معشوق درآى » . خوف اجلال از وصل جلال بازش « 6 » دارد ، جان را در قرب صد هزار مقام است ، كه هر يك از آن « 7 » عالميان را اصولست . زبان وصّافان معرفت اگر شرح آن گويد « 8 » ، گوش اهل ملكوت نتواند شنيد ، و آنچه ايشان در قرب بينند ، هيچ چشم نتواند ديد . مسافران قرب قرب را جز درد بر درد نيست . انفاس ايشان « 10 » از نقل بار معرفت از جان برنمىآيد . اگر برآيد يكى از آن جز منزل عشق را نمىشايد .
( 257 ) اى زجاجهء مصباح التباس ! اين شوريده عاشق را بحقّ المعرفه بشناس ! در تحت « 13 » مرقّعش معراج در معراج است ، به پيش « 1 / 13 » سجّادهاش بسوى تحقيق « 13 - 14 » منهاج در منهاج است . در صدف تجريد تحت بحر ملامت درّ كرائم اخلاق نگر و كرامت بين . درّ عشق « 15 » ما جز در صدف ملامت نيست . جز عاشقى و شوريدگى و رسم زهد برانداختن سلامت نيست . در قباب ملامت
هامش
( 1 ) جمالA: و جمالG.
( 2 ) بازG: باA.
( 1 / 2 ) قربG: قربتA.
( 2 - 3 ) كه قربش . . .
قرب آمدG: -A.
( 4 ) به پرتوG: پرتوA.
( 1 / 4 ) مستأنس شودA: مستأنس مىشودG.
( 6 ) بازشG: بازA.
( 7 ) هر يك از آنG: هر يكى زانA.
( 8 ) گويدA: گويندG.
( 10 ) انفاس ايشانA: انفاسشانG.
( 13 ) در تحتA: نه تحتG.
( 1 / 13 ) به پيشA: نه پيشG.
( 13 - 14 ) بسوى تحقيقG: -A.
( 15 ) در عشقG: عشقA.