( 248 ) اگر ندانى ، ازين « 1 » حديث بشنو كه كاروان سالار غيب گفت - چو اين مقام « 2 » او را مسلّم شد - متحيّران عشق را ، كه « 1 / 2 » « صوموا لرؤيته و افطروا لرؤيته » . چون آن را سوى مغرب مشاهده بينند « 3 » از آسمان كشف روزهداران عشق ، كه از بامداد ازل « 4 » تا وقت مغرب ابد از كونين صائم بودهاند ، عشق خوشى در روى آن هلال از فرح يافت مقامشان بخنداند « 5 » .
از بىخودى ، دست بر دست مىزنند ، و « ربّى و ربّك اللّه » مىگويند .
( 249 ) بدايت يقين عاشقان را ثقل بشريّت بردارد ، و در نهايت ظاهر و باطنشان همه روح گرداند . نبينى كه صفىّ مملكت و رئيس اهل ولايت - صلوات اللّه و سلامه عليه - آدم ثانى را گفت « رحم اللّه أخى عيسى ، لو ازداد يقينا ، لمشى فى الهواء » ؟ اشارت درين حرف به آيهء
« سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا »
« 10 - 11 » كرد . چون همه جان شد ، روح اللّه بمركب يقين بر آسمان شد ، ليكن مركب يقينش چون هم علف رخش توحيد سيّد نبود ، مرابط حدثان « 13 » ننشاند « 1 / 13 » . چون مصباح جان سيّد - عليه افضل الصلوات و أكمل التحيّات - همه نور يقين شد ، به آب درياى انوار قدم از او گرد عدم بشست .
( 250 ) چون از غيريّت مبرّا شد ، و از عكس جمالش جهان مصفا شد ، زبدهء حقيقتش بر سر ممخاض « 16 » كون آمد . قبضهء قدمش از مقطع آئينهء مربوبيّت « 17 » بربود ، و بنعت توحيد بر مركب تجريد نشست . در بيابان ازل
هامش
( 1 ) از بنG: اينA.
( 2 ) چو اين مقامG: جوانىA.
( 1 / 2 ) كهG: -A.
( 3 ) بينندG: بيندA.
( 4 ) بامداد ازلG: بامدادان عشق ازلA.
( 5 ) عشق خوشى ( : خوشA) . . . بخنداندhGA:
عشق خويش در روى آن هلال بخندد از فرح يافتG.
( 10 - 11 ) سورهء 17 ( الاسراء ) آيهء 1 .
( 13 ) حدثانG: حدثانشA.
( 1 / 13 ) ننشاند : بنشاندGبنشاندA.
( 16 ) ممخاضA: مخيضG.
( 17 ) مربوبيتG: و پرتو فئتA.