و ابد سفر كرد . آنجا پيش از آدم و « 1 » عالم بعشق و رسالت نزد معشوق قدم معروف شد . چون باز آمد ، به آيت التباسى خلق را گفت « كنت نبيّا و آدم بين الماء و الطين » اى سطر دفتر افعال ! و اى پرتو « 3 » نور جمال عروس « 1 / 3 » جلال ! درين يقين آيات عشق انسانى منقطع است .
( 251 ) صد هزار شواهد در مشاهد « 5 » مضمحل است ، و شواهد « 1 / 5 » در بدايت اهل يقين را در راه حقّ مراكب « 6 » عقول است . چون يقين « 1 / 6 » از وجود نور حقّ گيرند ، ادلّتهاء شواهد انسانى بعد از آن به هيچ برنگيرند . نگارا ! مبتديان عشق را دست گير ، كه شاهد مجلس ( را ) عارفان آشفتهء از زخم سنان شوقى اگر بنگرند به ديدهء لاهوت « 9 » ، در توحيد كافرند « 8 - 9 » ؛ گرت « 1 / 9 » از نايافت در هجران بنگرم ، عاشقم . با اين همه دلخوشى عارفان از سر لطف در ما نگر ، تا بدان نظر پاى بر بام ازل نهيم . عشق است با كورهء باغ آن « 11 » عجب مانم . چون نمانم ؟ كه آن صفات چون در اين آيات است ، دانم كه در توحيد حلول نيست . ترا اين دانستن جز فضول نيست . اگر ترا دانم ، جز تشبيه نيست . و اگر ترا ندانم ، جز تبطيل و تعطيل نيست .
( 252 ) خواهم كه آن جمال قدم درين جمال پيدا كند ، و در عاشقى « 15 - 5 » مرا آن ترك ديوانه و شيدا كند . بيت :
هامش
( 1 ) آدم وG: -A.
( 3 ) پرتوhG: زبدهGA.
( 1 / 3 ) عروسA: و اى عروسG.
( 5 ) مشاهدhG: شاهدGمشاهدهA.
( 1 / 5 ) و شواهدA: شواهدG.
( 6 ) مراكبG: مركبA.
( 1 / 6 ) چون يقين . . . : ازين جا تا ص 123 ص 10 ( بر عروسان ) مفقود است درA.
( 8 - 9 ) كه شاهد مجلس . . . كافرندG: كه اگر در شاهد مجلس عارفان نگرند پديدهء لاهوت در توحيد كافرندhG.
( 9 ) لاهوت : + بأيهG.
( 1 / 9 ) گرتhG: گرA.
( 11 ) باغ آن : + عشقستG.
( 15 - 5 ) ص 123 ، و در عاشقى . . . بدايتستG: تا اين خسته را و گر عاشقى ديوانه و شيدا .