مقرونست . « الفناء « 1 » فى التّوحيد » از اين وجدها بيرونست . معنى وجد يافتن قرب معشوقست ، چه « 2 » يافت عشق بر عشق حاصل شد . چندانى كه وجد بيشتر ، عشق دل « 3 » در رؤيت هر عروسى غيبى « 1 / 3 » وجدى دارد . چون ديد « 2 / 3 » سلطان وجد بجان غالب شود ، در شهر خداى لشكر عشق فرود آورد ، چه « 4 » عشق تولّد وجد است ، عشق حقيقت مجد است . بيرون نيست عشق از وجد و وجد از عشق .
( 238 ) نخست وجد باشد و پس « 7 » عشق . اگر گويند كه « 1 / 7 » عشق پيش از وجد است ، ياوهدرايند ، كه باز وجد را عشق منقار است « 8 » . از آن ، جز يافت « 8 - 9 » صيد جان را جان نخورد « 9 » ، براى آنكه بمنقار « 1 / 9 » عشق جز جان نگيرد در شرط اتّحاد وجد و عشق « 10 » متّحداند . چشم جان چو بر « 1 / 10 » افعال ذات و صفات قديم افتاد ، و به قدر حال نور حقّ در وى مباشر شد ، از لذّت آن مضطرب شود . اين معانى را آنگه « وجد » گويند . وجد مهد عشقست . آن طفل را بألوان البان « 13 » مباشرت تجلّى پرورش دهد . مرضعهاى است كه اطفال ارواح قدسى را در مهاد اشباح « 14 » انسى بشير عشق دايگانى « 1 / 14 » كند . فرّاشى سراى طبيعت به جاروب حرقت نفس كلّ دايگانى كند « 15 » .
( 239 ) وجد سلب است ، و جذب است « 16 » ، رمز معشوق است ، لطمهء
هامش
( 1 ) الفناءA: الفتاءG.
( 2 ) چهG: چوA.
( 3 ) دلGA: + تاA.
( 1 / 3 ) غيبىA: -G.
( 2 / 3 ) ديدA: -G.
( 4 ) چهG: چوA.
( 7 ) و پسG: پسA.
( 1 / 7 ) كهA: -G.
( 8 ) منقار استG: متعاوتستA.
( 8 - 9 ) جز يافتG: يافتA، يعنى جز وجدhG.
( 9 ) جان را جان نخوردG: جان را جان خودA.
( 1 / 9 ) بمنقارG: منقارA.
( 10 ) و عشقG: -A.
( 1 / 10 ) برG:
دوA.
( 13 ) البانG: اليانA.
( 14 ) اشباحG: اشباهA.
( 1 / 14 ) دايگانىG: دايگىA.
( 15 ) نفس كل دايگانى كندG: نفس كل را دايگى كندA.
( 16 ) و جذب استG: جذبA.