اين ديدهء گرينده چو ميغ از رخ تو * گر « 2 » نيست شود نيست دريغ از رخ تو .
الفصل الخامس و العشرون فى وجد العاشقين
( 235 ) اعلم يا أخى - أوصلك « 5 » اللّه منازل « 1 / 5 » الواجدين - كه مريد در سرگذشت عشق انسانى شراب وجد كه از محض عشق ربّانى برخيزد ، در اقداح عشق انسانى خورده است ، و حلاوت اين وجد درين منازل بمذاق جانش رسيده است ؛ ليكن حقيقت آن « 8 » معدن نشناخته است ، چه « 1 / 8 » از آنجا كه مشهد نور افعالست ، بنور صفات سير كند ، واردات ربّانى بىاسباب حدثانى - يعنى بىعشق « 10 » انسانى - بر وى گذر كند ؛ بهر واردى كه بتأثير تجلّى از حقّ صادر شود ، جانش را از وجد لباسى ديگر پوشد .
( 236 ) خوكردهء عشق انسانى بعشق جاودانى طلب منهاج مكاشفات كند ، و معراج مشاهدات ، تا از قرب حقّ كأس لطائف شراب وجد مالامال بستاند . بدايت وجد از لوائح است ، و نهايت وجد از طوالع . بهر وجدى بنو عشقى ، و بهر عشقى « 15 » وجدان مقامى « 1 / 15 » ؛ سير بمركب وجد و مقرعهء شوق و زمام عشق كه آن حبل « 16 » جذبست ؛ و دخول بيداء قدم و وصول شهر بقا اقتضا كند .
( 237 ) وجد مريد بوئى از آن « 18 » جهان بيش نيست ، زيرا كه بعشق
هامش
( 2 ) گرG: مر ( ؟ )A.
( 5 ) أوصلكG: وصلكA.
( 1 / 5 ) منازلG: مقامA.
( 8 ) آنG: -A.
( 1 / 8 ) چهG: چوA.
( 10 ) حدثانى يعنى بىG: -A.
( 15 ) و بهر عشقىG: -A.
( 1 / 15 ) مقامىG: مقامA.
( 16 ) حبلG: بحبلA.
( 18 ) بوئى از آنG: تا بوى آنhGA.