طبيعت نباشد عاميان را ، زيرا كه نفس اعمى در منزل حظوظ جز به صنمپرستى فرونيايد . ميل ايشان تحرّك شهواتست . چون در صورت نيكوان نگرند « 2 » ، چشمشان در صورت بماند ؛ از حسن افعالى و رنگ صفاتى و تجلّى « 3 » ذاتى - كه « 1 / 3 » در اقفاص اشباح انسانيست « 4 » ، و از « 1 / 4 » تأثير اطيار ارواح بيگانه باشد « 2 / 4 » - حظوظ جلالى - كه بر دائرهء وجود انسانست - نبينند .
( 196 ) آتش نفس حيوانى سر بر آرد ؛ روح هوائى در صورت بىصفت انس گيرد ؛ آتش « 7 » حيوانى بر انس روح هوائى « 1 / 7 » - كه آن انس در عشق « 8 » شرك خفى است - غالب « 1 / 8 » شود . جهان دل پر از « 2 / 8 » لشكر هوس و وسواس كند ، بهر سوئى خاطرى ، بهر خاطرى « 9 » خيالى ، بهر « 1 / 9 » خيالى شرّى ، بهر شرّى عزمى « 9 - 10 » ، بهر « 10 » عزمى طلبى ، در معصيت حقّ پديد آيد . به آتش « 1 / 10 » شهوت مىسوزند « 2 / 10 » ، پندارند كه آن محمود است . در خيال بتپرستى كنند ، در معاصى كافرى كنند ، صمد را از صنم باز نشناسند . آنگاه دعوى كنند ، و گويند : طاماتيان عصرايم « 13 » ، كه ما « 1 / 13 » در عالم قدرت ماندهايم .
( 197 ) از بد فعلى بعضى دانند و بعضى ندانند . پيش عارفان صادق « 14 » دزدى كنند ، صحبت احداث و نسوان اختيار كنند . آنگه بينند « 15 » خود را كه
هامش
( 2 ) نگرندG: نگريدندA.
( 3 ) و رنگ . . . و تجلىG: رنگ . . . تجلىA.
( 1 / 3 ) كهG:
-A.
( 4 ) انسانيستA: انسانستG.
( 1 / 4 ) و ازG: ازA.
( 2 / 4 ) باشدG: باشندA.
( 7 ) آتشG: انس نفسA.
( 1 / 7 ) هوائىG: -A.
( 8 ) عشقG: + خاصA.
( 1 / 8 ) غالبG: چو غالبA.
( 2 / 8 ) پر ازG: برA.
( 9 ) بهر خاطرىG: -A.
( 1 / 9 ) و بهرG: -A.
( 9 - 10 ) بهر شرى عزمىG:
-A.
( 10 ) بهرG: و بهرA.
( 1 / 10 ) به آتشG: و به آتشA.
( 2 / 10 ) مىسوزندG: سوزندA.
( 13 ) ايمA: -G.
( 1 / 13 ) ماG: -A.
( 14 ) صادقA: -G.
( 15 ) آنگه بينندG: و آنكه به بينندA.