اقدام جان در خطوات سرّ وراى افلاك كون آمد . بيت :
دوش من بودم و نگارم بود * وز فلك برگذشته كارم بود .
الفصل السابع عشر فى خلاصة العشق « 4 » الانسانىّ
( 185 ) اعلم يا اخى - زادك اللّه فهم القاء السّمع - كه چون شموس و اقمار افعال « 6 » در ابراج افلاك جان بسير حقيقت درآمد ، نقطهء « 1 / 6 » زمين دل - كه مركز فلك عشق است - بدورانش بين « 7 » اطباق سماوات طبايع بسرعت هيجان مقيّد كرد ؛ درجات و مقامات و منازل در طرايق غيب « 8 » روح ناتوان عشق را سلّم « 9 » شد . بهر لحظهئى نجوم بروج سعادت در جهان دل و صورت اشكالهاء « 10 » غيبى حادث « 1 / 10 » كند .
( 186 ) گه زهره بربط عشق در مقام عشق « 11 » زند . گه مشترى در منزل كيوان آئينهدارى حسن كند ، و در آن مرآت كه صفت فعلست ، حقيقت روى « 13 » حقيقت نمايد . گه « 1 / 13 » كيوان در « 2 / 13 » بام فلك هفتم - كه اثبات « 3 / 13 » عقل كلّست - شهر عشق به سلطنت حكمت و توحيد بگيرد . مرّيخ در بزم « 14 » جان به شمشير عقل كلّ سر نفس كلّ بردارد « 15 » . عطارد - كه عقل روحانيست - در مدارج غيب از « 16 » اشكال غيب در درج « 1 / 16 » خيال روحانى حرف مزوّر نويسد .
هامش
( 4 ) العشق : عشقGA.
( 6 ) افعالG: احوالA.
( 1 / 6 ) نقطهG: -A.
( 7 ) بينG: -A.
( 8 ) در طرايق غيبG: در صرفA.
( 9 ) سلمG: مسلمA.
( 10 ) اشكالهاءG: اشكالA.
( 1 / 10 ) حادثG: حاصلA.
( 11 ) عشق در مقام عشقG: -A.
( 13 ) روىG: -A.
( 1 / 13 ) گهG: -A.
( 2 / 13 ) درG: برA.
( 3 / 13 ) اثباتG: اشارتA.
( 14 ) بزمG: بردنA.
( 15 ) بر داردG: ببردA.
( 16 ) ازG: -A.
( 1 / 16 ) اشكال غيب در درجG: اشكال در برجA.