تا عاشق استعداد يافته ، در عين كمال عشق انسانى به بدايت عشق ربّانى رسد « 2 » ، و آنگاه آموزگار عشق از اين صفتش بستاند « 1 / 2 » ، و بر مراكب « 2 / 2 » افعال بجهان جلال قدم برد ، تا أزلا و أبدا در حضرت جبروت با ملازمان ملكوت در آداب ربّانى بر بساط صمدانى « 4 » در عين مشاهدهء جاودانى « 1 / 4 » متمكّن شود .
( 183 ) اينست مركب هاء آن عالم ، هر كرا هست . اينست نردبان پايهء عشق ذو الجلالى ، هر كه داند ؛ چنانچه اين غريب شيفته دل ، گفت :
« عشق الانسان سلّم عشق الرّحمن » . هر كه را دادند ، دادند ؛ و هر كه داند ، داند « 6 - 8 » ؛ تا به طرف جدار خانهء خدعت آن ترك چينى ديدم ، بسهام مژگانش از غير عشق ببريدم . غرايب اشارتش اين صوفى رنجور را از خانقاه مراقبان غيب جمال متوارى كرد .
( 184 ) مپندار كه اين درد را حاصليست ، يا در آن رنگ ما را منزليست . اين رنگ « 12 » از رنگ بوقلمون افعال خاصّست ، كه در آئينهء فنا جمال بقا مىنمايد . هان هان « 13 » ! كه در اين آتش پرّ جبرئيل جان بسوخته است ، و سلب غم در عزّت خانهء عبوديّت بدوخته است . مىپندارد « 14 » آن ترك كه اين پردهء اوست « 15 » . نداند كه او خود پردهء ماست ، و بدين حديث درد ما گواست . لا بل نه اينست ، و نه آن « 16 » . آرى « 1 / 16 » ! عشق جاودانست . ساعتى در شبى به خانهء غمگينان آمد ، و ما را در عاشقى هم رنگ خويش كرد ، تا لا جرم
هامش
( 2 ) رسدA: رساندG.
( 1 / 2 ) بستاندG: بشناسدA.
( 2 / 2 ) و بر مراكبG: و ره بمراكبA.
( 4 ) صمدانىG: صمدىA.
( 1 / 4 ) جاودانىG: -A.
( 6 - 8 ) چنانچه . . . داندG: -A.
( 12 ) اين رنگG: اين نك رنگA.
( 13 ) هان هانG: هانA.
( 14 ) مىپنداردG: + كهA.
( 15 ) اوستG: اولستA.
( 16 ) و نه آنG: و نه آنستA.
( 1 / 16 ) آرىG: ارA.